این واقعاً جالب و سرگرم کننده است که می‌بینیم این روزها رسانه‌های غربی در حال تحسین کردن چیزی هستند که نام آن را “انقلاب‌های عربی” گذاشته‌اند. رسانه‌های غربی هرگز انقلاب واقعی را تحسین نمی‌کنند، بلکه همواره علیه انقلاب‌ها در کشورهای درحال‌توسعه تبلیغ می‌کنند، کاری که در تمام دوره جنگ سرد می‌کردند.

چرا رسانه‌های ضدانقلابی غربی ناگهان به فکر ترویج و تبلیغ چیزی که نام آن را “انقلابات” گذاشته‌اند، افتاده‌اند؟ جواب این ساده است. این‌ها عملاً انقلاب نیستند. دولت‌ها و رسانه‌های غربی در حقیقت می‌خواهند بر روی حوادث و روندهای سیاسی که در جهت منافع آن‌ها است، نام “انقلاب” بگذارند تا مهر مشروعیت سیاسی به آن‌ها زده شود.

زمانی که دولت آمریکا و رسانه‌های غربی از چیزی که آن را “انقلاب” نامیده‌اند پشتیبانی می‌کنند، شما خوب می‌فهمید که آن یک انقلاب نیست و اصلاً نمی‌تواند یک انقلاب باشد.

از زمان پایان جنگ سرد، آمریکا در جوش‌وخروش خاصی بوده است. بعدازآنکه دولت کلینتون (با کمک اتحادیه اروپا و مؤسسات تحت نفوذشان) مقام بوریس یلتسین فاسد را مستحکم کرد آمریکا تنها امپراتوری جهان شده بود و قرار بود که دیگر دنیا به‌پای آمریکا بیفتد. از آن زمان به بعد، آمریکا در به راه انداختن جنگ‌ها، تحت نام‌های مختلف و با اهدافی گوناگون درنگ نکرده است.

 

ملاقات یلتسین و کلینتون در موزه و کتابخانه ریاست جمهوری فرانکلین روزولت در نیویورک – ۱۹۹۵

آمریکا مصمم بود که سلطه جهانی خودش را تحمیل کند. هیچ دولت و سازمانی نباید بر سر راهش باشد و تمامی ابزار کنترل (از پروپاگاندا گرفته تا نیروی عظیم نظامی) به کار گرفته خواهد شد. ولی چرا جهان در قلمروی آمریکا درنیامد؟ دولت آمریکا و رسانه‌های وفادار به آن درمانده شده‌اند.

جهان عرب در مقابل هژمونی آمریکا، یک مزاحم اصلی بود. نظرخواهی‌های متعددی که از مردم عادی کشورهای عربی گرفته شد، نشان داد که علیرغم مخارج هنگفت سال‌ها جنگ و پروپاگاندا مردم منطقه، مخالف آمریکا و اسرائیل باقی مانده‌اند.

از پایان جنگ سرد، بمب‌های آمریکا بر روی این کشورها افتاده است: سودان، لیبی، سومالی، عراق، یمن و سوریه؛ و در همین دوره، اسرائیل-متحد نزدیک آمریکا- کشورهای زیر را بمب باران کرده است: سودان، مصر (به عنوان مبارزه با تروریسم در صحرای سینا)، سوریه، لبنان، عراق، کشتن یکی از رهبران حماس در دوبی و قبل از آن، سوءقصد ناموفق رهبر حماس در اَمّان (عَمّان) پایتخت اردن.

در همین دوره، آمریکا حمایت از رژیم‌های استبدادی کشورهای عربی را توسعه داد. چونکه ارتشِ اغلب کشورهای عربی، فرمانبردار همین مستبدین هستند، مردمی که تحت این رژیم‌ها زندگی می‌کنند فهمیده‌اند که ظلمی که به آن‌ها می‌شود از دو طرف می‌باشد، هم از داخل کشور و هم از خارج آن.

بعد از ۱۱ سپتامبر، دولت بوش جنگ‌های امپراتوری را به سطح بالاتری برد. این فرصتی بود تا جهان عرب را به تسلیم در مقابل اراده آمریکا وادارد، گویی بن لادن رهبر منتخب جهان عرب است. اشغال افغانستان صرفاً یک مقدمه بود. جنگ‌های بعدی قرار بود نقشه سیاسی خاور میانه را تغییر دهد و منطقه را پذیراتر برای هژمونی آمریکا و اشغالگری اسرائیل بنماید.

پرزیدنت جرج دبلیو بوش، وزیر خارجه‌اش کالین پاول را جهت اعلام اولتیماتوم به همه رهبران منطقه گسیل داشت و اسرائیل را برای سرکوب فلسطینی‌ها با قوه قهریه بیشتر آزاد گذاشت.

فاز اولیه جنگ افغانستان رضایت آمیز به نظر رسید و این باعث تحریک اشتهای رژیم بوش برای اشغال کم هزینه کشورهای عربی شد. اشغال عراق قرار بود منتهی به تغییر رژیم در سوریه و ایران گردد. (براساس نقل قولی از جنرال وسلی کلارک، در مجموع قرار بود هفت کشور توسط آمریکا گرفته شوند.) هیچکدام از رژیم‌های خاورمیانه قرار نبود جلوی بسط قدرت آمریکا را بگیرند.

تظاهرات در مینه سوتا علیه جنگهای آمریکا در افغانستان و عراق

وقتیکه بتوان با پروپاگاندا و عملیات مخفیانه به اهداف مورد نظر رسید، چرا تجهیزات و جان سربازان امپراتوری را به خطر انداخت.

جریان موسوم به انقلاب سرو (Cedar Revolution) در لبنان در سال ۲۰۰۵ (اعتراضاتی که جماعت طرفدار رژیم سعودی به دنبال سوءقصد به رفیق حریری به راه انداختند.) نمونه‌ای است از اینکه چگونه آمریکا از ماجرای سوءقصد به یک میلیاردر فاسد دست راستی جهت رسیدن به اهداف سیاسی بهره برداری کرد. نهضت سیاسی موسوم به ۱۴ مارس (ائتلاف دست راستی‌ها که سفارتخانه‌های آمریکا و سعودی در بیروت به راه انداختند.) همانقدر انقلابی بود که کنتراهای نیکاراگوئه انقلابی بودند.[۱]

ولی موفقیت‌های اولیه آمریکا منتهی شد به ناکامی‌ها، شکست‌ها، به بن بست رسیدن‌ها و بدنامی‌های مربوط به تجاوز به حقوق بشر به‌وسیله نیروهای نظامی آمریکا (و پیمانکاران آن) در عراق و افغانستان. پس آمریکا مجبور بود تغییر رویه بدهد.

علاقه مردم آمریکا به پیروزی نظامی و جنگ به مقدار قابل توجهی کم شده است. زمانیکه بوش ریاست جمهوری را ترک می‌کرد، ایده جنگ دیگری در خاور میانه غیر قابل تصور بود. خلف او باراک اوباما، قول داد جنگ‌های بوش را خاتمه دهد نه اینکه آن‌ها را زیاد کند.

ولی منطق امپراتوری جنگ، این را نمی‌پذیرد. اوباما در عمل جنگ‌های بوش را توسعه داده و جنگ‌های جدیدی به فهرست جنگ‌های امپراتوری اضافه کرد. البته اشغال همه جانبه و کلی کشوری دیگر اصلاً مطرح نبود، این به خاطر تاکتیک‌ها و مقاومتی بود که توده مردم کشورهای تحت اشغال آمریکا در عراق و افغانستان به کار می‌بردند که واقعاً تأثیر داشت، شاهد آن هم تلاش‌های [ناکام] آمریکا برای به ظاهر “مدیریت” این اشغالگریِ شکست خورده در دو کشور و اضافه کردن و کم کردن مداوم نیروها است. این در حالی است که فرهنگ سیاسی آمریکا، این احساسات ضد اشغالگری مردمی را اصلاً حتی به رسمیت نمی‌شناسد.

در زمان اوباما، آمریکا به هیچ وجه قرار نبود “وظایف امپراتوری” را کنار بگذارد. روش‌های جدید جنگ و ارعاب عبارت بودند از: جنگ‌های مخفیانه، حملات پهبادی، سوءقصدها و اتکا به ارتش‌های محلی و شبه نظامی‌های [موسوم به] جهادی متعلق به رژیم‌های عربی -تا اگر قرار است کسانی کشته شوند، آن‌ها کشته شوند.- به نیابت از طرف آمریکا.

ولی بعداً قیام‌های عربی در سال ۲۰۱۱ شروع شد. آمریکا در آغاز جاخورده بود، چونکه قرار بود این مستبدین طرفدار آمریکا تا ابد سر کار باشند. ولی زمانیکه زین العابدین بن علی رئیس جمهور تونس خلع شد و سپس حسنی مبارک در مصر پائین کشیده شد، حالتی از ترس و وحشت واشنگتن را فرا گرفت.

تظاهرکنندگان در میدان التحریر قاهره در سال ۲۰۱۱ که خواهان پایان یافتن رژیم حسنی مبارک بودند.

ضدانقلاب‌ها

سپس آمریکا شروع به مدیریت و سازمان‌دهی ضدانقلاب‌های عربی کرد. با ائتلاف با عربستان سعودی و امارات متحده عربی (و در مناطقی با قطر) اقداماتی انجام شد تا از وقوع انقلاب‌های واقعی جلوگیری شود. آمریکا سه شرط کلیدی را به عنوان معیارهای قابل‌قبولش در هرگونه تغییر، به آن کشورها تحمیل کرد.

 شرط شماره ۱ – هیچ‌گونه قانونی که عادی‌سازی رابطه با اسرائیل را منع نماید نباید تصویب شود و در هر کشوری که در حال حاضر اسرائیل سفارتخانه دارد باید به کارش ادامه دهد و هرگز بسته نشود.

شرط شماره ۲ – در رژیم‌های طرفدار آمریکا، فرمانده‌های نظامی نمی‌بایست جابه‌جا و یا تعویض گردند.

شرط شماره ۳ – روسای بانک‌های مرکزی باید یا با انتخاب و یا با تائید وزارت خزانه‌داری آمریکا باشد.

اخوان المسلمین توانست قدرت را در تونس، لیبی و مصر به دست آورد. این بعدازآن بود که راشد غنوشی از تونس و هیئتی از شاخه مصری اخوان المسلمین به صهیونیست‌های عضو کنگره آمریکا و “موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک” اطمینان دادند که آن‌ها اقدامی علیه اسرائیل و یا مانعی بر سر راه عادی‌سازی روابط با اسرائیل ایجاد نخواهند کرد. [البته این ادعای نویسنده است و حداقل در مورد غنوشی شواهدی دالّ بر مخالفت با این مسئله وجود دارد./ مترجم]

آمریکا می‌توانست با رژیم‌های تحت حاکمیت اخوان المسلمین تعامل داشته باشد به‌شرط آنکه سیاست خارجی آن‌ها را آمریکا تعیین کند و فرماندهان نظامی آن‌ها به‌وسیله آمریکا انتخاب شوند. این موضوع بخصوص در مصر واقعیت داشت، کشوری که آمریکا به‌طور مرتب رشوه سالیانه‌ای به بخش نظامی آن پرداخت می‌کند تا معاهده صلح با اسرائیل را به مردم مصر تحمیل نماید. (در روزهای نخست قیام سال ۲۰۱۱ معترضین مصری سفارت اسرائیل را آتش زدند و در حال دویدن به دنبال “دیپلمات‌های” اسرائیل به داخل سفارتخانه بودند که با درخواست آمریکا ارتش مصر دخالت کرد و آن‌ها را نجات داد.)

آمریکا خیلی زود فهمید که این تغییرات را می‌تواند اداره کند، به‌شرطی که این تغییرات با استفاده از نیروهای نظامی این کشورهای وابسته، به دقت مدیریت گردد.

در تونس، وقتیکه رژیم امارات متحده ترتیب کودتایی را به‌وسیله ژنرالها [علیه] راشد غنوشی در سال ۲۰۱۴ می‌داد و همینطور زمانیکه امارات سعی کرد دولت طرفدار قطر در لیبی را سرنگون کند، آمریکا انگار که نمی‌دید.

آمریکا “انقلاب‌ها” را بر اساس معیارها و تعاریفی که در تصور خود دارد، نامگذاری می‌کند. با استفاده از شاخکهای حساسی که NGO ها دارند، آمریکا مضامینی را برای مشکلات داخلی کشور هدف، ابداع و مبادرت به پخش آن‌ها می‌کند و خود را طرفدار تغییرات صلح آمیز معرفی می‌نماید. (البته در کشورهای وابسته به آمریکا هرگونه خشونتی علیه اعتراضات صلح آمیز مجاز است.) در حالیکه هرگونه پشتیبانی از گروه‌های مقاومت ممنوع می‌باشد.

براساس دستورات آمریکا، هرگونه کمک مالی به فلسطینیان و هرگونه اعلام پشتیبانی از مقاومت در مقابل اشغالگری و تجاوزات اسرائیل در کشورهای عرب وابسته ممنوع است. حالا اگر این ممنوعیت‌ها با ایجاد اختلافات فرقه‌ای و سخنان ضد شیعه توأم شد، آمریکا اهمیتی به آن نداد تا آنجا که کشورهایی (مثل امارات متحده و عربستان سعودی) گفتمان ضد یهودی را تبدیل به گفتمان دشمنی با شیعه‌ها و علوی‌ها کردند. در سوریه، آمریکا عملاً مسیر ریل قیام عربی را عوض کرد و به رژیم‌های خلیج [فارس] اجازه داد تا معارضین را مسلح کنند که این عمل باعث نجات سیاسی رژیم گردید.

در ماه‌های اخیر عراق و لبنان شاهد اغتشاشاتی بودند که برخی از معترضین محلی نام آن را (به تمسخر و یا با اندوه) ” انقلاب” گذاشتند.

در عراق شروع اعتراضات به علت اخراج یک ژنرال وابسته به آمریکا به نام عبدالوهاب اسعدی بود. (که زیر نظر آمریکایی‌ها آموزش ضد تروریسم دیده بود.) رسانه‌های غربی به سرعت این اعتراضات عراقی‌ها را در بوق و کرنا کردند، چونکه رنگ و لعاب ضد ایرانی در آن دیده می‌شد. وقتیکه معترضین، کنسولگری ایران در نجف را به آتش کشیدند، رسانه‌های غربی این حادثه را ستایش کردند. (پوشش خبری که این رسانه‌ها از سوختن کنسولگری ایران دادند را با پوشش خبری از هجوم عراقی‌ها به سفارت آمریکا در عراق را با هم مقایسه کنید.)

تصاویری از چند صد (یا گاهی چند ده) معترض که علیه ایران شعار می‌دادند بسیار بیشتر از تصاویری که صدها هزار عراقی (یا ایرانی برای این موضوع) که علیه آمریکا تظاهرات می‌کردند، نشر و پخش گردید.

رسانه‌های غربی در اینجا صرفاً بعنوان یکی از ابزار دولت آمریکا عمل می‌کنند. ولی چه چیزی در آن اعتراضات هست که بتوان آن را انقلابی نامید؟ در لبنان، قیامی مردمی و اصیل در جریان است، ولی تا کنون موفق به بیرون کردن این رژیم فرقه‌ای و فاسد از حاکمیت نشده است. بخش اعظم این طبقه حاکم در لبنان، دست نشانده‌های آمریکا و رژیم سعودی هستند.

آمریکا، قیام‌هایی را که در آغاز، مردمی و اصیل و علیه فساد و استبداد بود، تبدیل به موقعیت‌هایی برای بهره برداری سیاسی به نفع رژیم‌های منطقه و علیه دشمنان اسرائیل کرد. رنج و درد مردم لبنان و عراق، نتیجه اعمال دولت آمریکا است. آمریکا برای منافع و هژمونی خود و یا پروژه‌های اشغالگری اسرائیل، دیگر درد و رنج اضافه‌ای نمانده که بر مردم این منطقه اعمال نکرده باشد.

نوشته اسعد ابوخلیل[۲]

ترجمه بهرام زاهدی[۳]

[۱] – کنتراها نیروهای مورد حمایت آمریکا در نیکاراگوئه بودند که طی سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ در این کشور دست به اقدامات تروریستی می‌زدند و سعی در تضعیف دولت دانیل اورتگا (رئیس جمهور قانونی و ضدآمریکایی وقت نیکاراگوئه) داشتند./ مترجم

[۲]- شهروند آمریکایی-لبنانی و استاد علوم سیاسی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا (California State University, Stanislaus). بدیهی است ترجمه این یادداشت به معنی تأیید همه مواضع و نقطه نظرات وی نیست.

[۳] – دکتری علوم سیاسی و محقق مسائل جهان اسلام.

حجت‌الاسلام والمسلمین داود مهدوی زادگان گفت: کتاب شذرات المعارف در دوره اختناق رضا خانی، بیان‌گر استمرار اندیشه سیاسی نزد علمای امامیه است.
به گزارش شبکه اجتهاد، سخنرانی حجت‌الاسلام والمسلمین داود مهدوی زادگان با موضوع «خوانش فصل اول از کتاب «شذرات المعارف» برگزار شد. مهدوی زادگان در ابتدای نشست گفت: علمای معاصر جهان اسلام همواره دغدغه انحطاط مسلمین و گذار از آن را داشته‌اند و به همین خاطر، در جنبش‌های اجتماعی حضوری فعال و هدایت گرایانه داشته و دارند. به همین میزان آنان از ساحت نظر نیز غافل نبودند و به موازات کنش سیاسی ـ اجتماعی به تولید ادبیات دینی ـ سیاسی نیز می‌پرداختند. از جمله این آثار علمی، کتاب گرانقدر شذرات المعارف مرحوم آیت‌الله شیخ محمد علی شاه آبادی ره (متولد ۱۲۹۲ ق / ۱۲۵۱ ش – متوفی ۱۳۶۹ ق / ۱۳۲۸ ش) است که حدود سال ۱۳۲۰ شمسی منتشر شده است.

او ادامه داد: این کتاب را به جرأت می‌توان در زمره آثار کلاسیک علمای امامیه معاصر در حوزه فلسفه سیاسی دانست. هر خواننده منصف و آگاهی با مطالعه آن به چنین ارزیابی خواهد رسید. زیرا محتوای کتاب درباره نقد اوضاع سیاسی و اجتماعی موجود و تبیین وضعیت مطلوب سیاسی است. از این رو تلاش می‌شود با خوانش فصل اول این کتاب، به درکی عمیق‌تر از تأملات فلسفی مرحوم شاه آبادی ره در حوزه سیاست دست یابیم.

وی افزود: کتاب شذرات المعارف در پنج «شَذره» فصل یا بخش بندی شده است. شذره در زبان عربی به معنای پاره‌ها یا تکه‌های طلا است و نیز به معنای مهره‌هایی است که در میان رشته مروارید با فاصله مشخصی قرار داده می‌شود. چنانکه به معنای دانه کوچک مروارید هم آمده است. همانطور که از عنوان شذره اول( توضیح المرام الاسلام فی شفاء صدور الانام) آشکار است، مرحوم شاه آبادی به وجود بیماری مزمن در جامعه اسلامی و راه علاج آن بر مبنای عقیده اسلام می‌پردازد. این بیماری و انحطاط به قدری است که جامعه را از صورت انسانیت دور ساخته تا چه رسد به سیرت اسلامی. گرچه متدینین اظهار دردمندی می‌کنند ولی کافی نیست و باید به اسباب و راه علاج آن توجه کرد. علل پیدایش این بیماری در چهار چیز است.

به گفته مهدوی زادگان، عامل نخست؛ غرور مسلمین به حقانیت خود و امر شفاعت است. غرور به حقانیت منشأ شکل گیری «اسلام انفرادی» و ترک امر به معروف و نهی از منکر است. در حالی که «قرآن مجید با اسلام انفرادی» مناسبت ندارد ( ص۴۳ ). غرور به شفاعت منشأ ارتکاب به رذایل اخلاقی است. به عقیده مرحوم شاه آبادی آغاز انحطاط جامعه اخلاق است: «سیر کفر و فسق در ارواح، اسرع است از سیر وبا در ابدان» است(ص ۲۷ ). این امر موجب واگذاری ابواب صنایع و حرف به دشمن مسلمین و قوت گرفتن آنها شده است (ص ۴۴ ).

او درباره عامل دوم یعنی یأس از ظهور سعادت دینی و دنیوی است گفت: اگر جمعی از مسلمین گرفتار عامل ممرضه غرور نیستند، گرفتار چاه پر تباه یأس هستند و خود را از تکلیف مبری و معری می‌‌دانند(۴۵). عامل سوم؛ افتراق مسلمین و انفصام از خیط اخوت است. شاه آبادی ره اختلاط مسلمین با اجانب را عامل این افتراق دانسته است(ص ۴۷)

عامل چهارم؛ نداشتن بیت المال است. مملکت اسلامی محتاج عِده و عُده است وجوب احکام خمس و زکات و دیگر حقوق مالیه در اسلام از همین باب است. سیادت دینی و دنیوی مسلمین در همین امر است (ص ۴۹).

مهدوی زادگان تاکید کرد: مرحوم آیت‌الله محمد علی شاه آبادی در فهم عوامل پیدایش انحطاط مسلمین به عامل مهم‌تری اشاره کرده که عبارت از «جهل به مرام اسلام» است. زیرا محرک اساسی مسلمین در عبور از وضعیت اسفبار سیاسی و اجتماعی، آگاهی جمعی از مرام و عقیده اسلام است. اما این مرام اسلام چیست؟ ایشان مرام اسلام را در دو امر دانسته است. اول: حفظ اختصاص حکومت مطلقه به قرآن مجید. دوم: حفظ اختصاص ولایت مطلقه به مقام مقدس حضرت حجت بن الحسن صاحب العصر و الزمان عج الله فرجه الشریفاست. (ص ۵۱) مرحوم شاه آبادی ره ذیل مرام اسلام دو اصل و چند فرع را ذکر کرده است. هر یک از این اصول و فروع معانی بلندی را در بر دارند.

او ادامه داد: اصل اول بسط معارف و حقایق دیانت در حدود ممالک اسلامی. فصل دوم کتاب، بیان پاره‌ای از این معارف عالیه است. در این فصل به ۲۳ معرفت اشاره شده است. اصل دوم توسعه اجتماعات مذهبی برای ارتباط و دوستی متدینین با یکدیگر که به منزله خیط اخوت است. (ص ۵۳)

مهدوی زادگان درباره فروع نیز توضیحاتی داد و افزود: اول: ترغیب مردم به علما و تشویق محصلین علوم دینیه و ترمیم معاش آنها و تاسیس موسسات تعلیمی (ص ۵۵ ) دوم: استحکام اتحاد فیمابین علمای اعلام. سوم: تأسیس مجله دیانتی برای ترویج مقاصد مذهبی و افعال جمعیت. چهارم: تأدب و تظاهر به شرع و ترک محرمات مطلقا و تعظیم شعائر اسلام و حضور در جماعات اسلامیه. پنجم: اقتصاد در امر معیشت و ترک قیود مضره. ششم: ایجاد شرکت از روی قواعد علمیه برای ترقی تجارت مشروع و صناعت و زراعت. هفتم: ایجاد اساس مقتضی تمکن دادن قرض الحسنه و سد باب ربا. هشتم: تعیین مشاغل مشروعه برای افراد بیکار جمعیت و تمهید وسایل اعانت به ضعفا و فقرا. نهم: دفاع از صدمات غیر مشروعه به حقوق افراد جمعیت. دهم: حضور در مصائب و تشییع جنازه مسلمین و معاشرات اسلامیه. یازدهم: حضور در هفته یکبار در مرکز مخصوص جمعیت برای تحصیل مهمات مذهبی و مذاکرات اسلامیه. دوازدهم: التزام هر یک از معاهدین برای هدایت یک نفر که عمل به مواد مذکور کند. سیزدهم: ارجاع کردن اختلافات حاصله فیمابین افراد جمعیت به هیأت رئیسه. رجوع به غیر محاکم شرعیه موجب خروج از جامعه است. چهاردهم: تشکیل بیت المال از زکوات و اخماس و غیرهما.

او در خاتمه تأملاتی درباره کتاب مطرح کرد و گفت: مرحوم شاه آبادی در ورود به بحث، از پرداختن به مقدمات بعیده پرهیز کرده در اشاره به اصول اساسی اسلام مانند توحید و نبوت و معاد را به مرتکزات مخاطب تکیه کرده است. فصل اول کتاب با مساله انحطاط آغاز شده است. لیکن نظریه انحطاط شاه آبادی منبعث از مرام اسلام است و نه نگاه به توسعه ممالک غربی.

به گفته این محقق، تمام اجزای لازمه برای تدوین فلسفه و نظریه سیاسی را در این کتاب می‌توان مشاهده کرد. با مقایسه و مطالعه تطبیقی می‌توان فهمید که تا چه اندازه مفاهیم اساسی فلسفه سیاسی مرحوم شاه آبادی (ره) در آرای سیاسی شاگرد شان امام خمینی (ره) حضور دارد. مفاهیمی چون حکومت مطلقه اسلام، اسلام سیاسی و نفی اسلام انفرادی، وحدت اسلامی، حفظ جمعیت اسلامی، انحطاط مسلمین و غیره. کتاب کشف اسرار امام خمینی ره سه سال بعد از این کتاب منتشر شده است.

بنابر گزارش خبرگزاری کتاب ایران، حجت‌الاسلام مهدوی زادگان در پایان سخنان یادآور شد: کتاب شذرات المعارف در دوره اختناق رضا خانی، بیان گر استمرار اندیشه سیاسی نزد علمای امامیه است.

اشاره: وقتی به او گفتیم که موضوع مصاحبه درباره چه چیزی است خنده کرد و گفت دست روی بد چیزی گذاشته اید. دکتر مظفر نامدار که حداقل تجربه 20 ساله در حوزه علوم انسانی و مسائل سیاسی دارد و برای سال ها به عنوان رئیس شورای بررسی و تدوین کتب علوم انسانی کشور و عضو کمیته علوم انسانی کشور بوده است، خیلی خوب فضای علوم انسانی کشور را می شناسد. از طرف دیگر به دلیل حضور در واحد مهندسی جنگ و فرماندهی آن در زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق، تجربه کار عملیاتی را هم دارد. همین امر باعث شده تا او بتواند از مباحث جنگ سخت پلی ارتباطی، با مباحث جنگ نرم برقرار کند. بخش های مهمی از این گفتگو را با هم می خوانیم:

* نقد شورای عالی انقلاب فرهنگی کار مشکلی است و نمی­ توان آن را مانند سازمان ها مورد نقد و بررسی قرار داد. چرا که این شورا به افراد و ارگان هایی چون، رهبری ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی و… متصل است. یعنی تقریبا همه نهادها و سران سه قوه در آن حضور دارند.

از طرف دیگ شورای عالی انقلاب فرهنگی اگر چه دارای یک ساختار سنتی است، اما همین ساختار دارای یک ترکیب متضاد و حتی متناقض است. مثلا یک بخشی از افراد آن دارای شخصیت حقوقی هستند و انتخابشان دست شورا نیست، مانند سران سه قوه که هر شخصی و با هر گرایشی که باشند در شورا حضور پیدا می­ کنند. حضور این افراد ماهیت حقوقی دارد، نه انتصابی و یا انتخابی. این مسأله باعث شده که در یک دوره 4 یا 8 ساله ترکیب اعضای شورا به هم بخورد و برخی افراد بیایند و برخی نیز بروند.

* شاید مهمترین سازمان در حوزه فرهنگ همین شورا باشد که تأثیرگذار بر همه بخش ها اعم از دانشگاه ها، مباحث پژوهشی و تحقیقی، ساختار و سیاست­های برنامه ریزی فرهنگی، سیاست­های آموزشی و… است. لذا در پروژه جنگ نرم محل عطف است. هم در موضع آفندی و هم در موضع پدافندی. یعنی هم آنجایی که قرار است حمله کنیم و هم آنجای که باید دفاع کنیم. بنابراین در خط مقدم این جنگ قرار دارد. پس نمی توان در مقابل این نهاد و تصمیمات و ساختار و افراد آن خاموش ماند.

* نمی دانم شما تا چه حد مجاز به انتشار این مطالب هستید، اما اصلاً به ساختار دبیرخانه شورا کلی اشکال وارد است. دبیرخانه به عنوان «قلب شورا» است که خیلی متوجه آن نیستند و فکر می­ کنند فرقی نمی­ کند چه افرادی و با چه خصوصیاتی در آن حضور داشته باشند.

این هم مهم است که بدانیم در ابتدا نوک حمله در بحث انقلاب فرهنگی متوجه علوم انسانی بود. نه اینکه دیگر رشته ها اهمیت نداشته باشند اما آن که تاثیرگذار و تولیدکننده بود، حوزه علوم انسانی بوده است. و عجیب آنکه در شورا اتفاقات زیادی رخ داد به­ جز در حوزه علوم انسانی و فرهنگ. این نقش بزرگ هم بر عهده دبیرخانه شورا بود. بنابراین اگر افرادی در دبیرخانه باشند که دستی در آتش فرهنگ نداشته باشند و حوزه علوم انسانی را خوب نشناسند، و دبیر که به عنوان همه­ کاره دبیرخانه است و اوست که کارها و پروژه ها و دستورجلسه ها را اهم و مهم می کند آشنا با فرهنگ و علوم انسانی نباشد خود این باعث عدم کارکرد درست و خروجی صحیح کارها می شود. که متاسفانه این چنین هم شده است. به همین دلیل بعد از گذشت آن دوره اولیه هیجانی که افرادی چون سروش می خواستند به وسیله انقلاب فرهنگی حساب دگماتیسم نقابدار و ایدئولوژی شیطانی را برسند- که البته بعدها خودشان تبدیل شدن به صاحبان ایدئولوژی های شیطانی- متاسفانه دبیرخانه خروجی قابل تامل و ساختار فرهنگی کامل و منسجمی را نداشت. با وجود اینکه افرادی که در دبیرخانه هستند همگی افراد بزرگ و اهل علم و قابل احترامی هستند اما متاسفانه این دبیرخانه دبیرخانه ای نیست که بتواند عهده دار خط مقدم در حوزه فرهنگ در زمان جنگ نرم باشد.

* جنگ نرم بیش از هر چیزی نیازمند «استراتژی فرهنگی» است. تفکرات استراتژیک، تفکرات منظم و برنامه­ ریزی شده در تبدیل منابع فرهنگی به سیاست ها و راهبردها و برنامه های فرهنگی است که خود منجر به تولید می­ شود. و این مستلزم آن است که دبیرخانه و دبیر آن سیطره بر فرهنگ و منابع فرهنگی داشته باشد. نه تنها سیطره بر منابع فرهنگی داشته باشد که باید حداقل روزنه های رخنه فرهنگی را از قبل بشناسد. در حقیقت شبیه یک وزیر صنایع و معادن باید عمل کند که آشنا به ذخایر و معادن فرهنگی باشد. وگرنه نمی توان تولید استراتژی و راهبرد کند. چون اولین و مهم ترین بحث که محل اختلاف بین ما و منورالفکرها هم هست در این است که برای تولید در حوزه فرهنگ باید به کدامین ذخایر و منابع رجوع کرد؟ آیا باید سرمایه را وام گرفت یا نه، از سرمایه خود استفاده کرد؟

منورالفکرها معتقدند ما توانایی باز تولید فرهنگی نداریم چون اصلاً سرمایه فرهنگی نداریم. بنابراین معتقدند باید همه را وام گرفت. اما اگر قرار است از سرمایه داخلی استفاده شود این بحث به میان می آید که ما چقدر سیطره بر سرمایه ها و ذخایر فرهنگی داریم؟

* ما باید در چرخه تولید فرهنگ 4 مرحله را پشت سر بگذاریم: 1- شناسایی منابع 2- استخراج منابع 3- تصفیه منابع که خیلی مهم است. چون مهم است بعد از استخراج، ناخالصی هایی وجود داشته باشد که باید آنها را پالایش کرد. درست همان کاری که حوزه­ های علمیه در زمینه مباحث فقه و کلام و حدیث انجام می­دهند. یعنی فقیه می­ گردد در تمام منابع فقهی و روایی که به عنوان سرمایه اصلی فقه محسوب می­ شود و روایات درست از نادرست، سره از ناسره را تشخیص داده و استخراج می­کند. 4- مرحله آخر آوردن این سرمایه به مرحله تولید است. خب حالا اگر دبیرخانه ای وجود داشته باشد که توانایی شناخت این 4 مرحله از هم نداشته باشد چه اتفاقی می­ افتد؟ همین وضعیتی که الان دارید می­ بیندید.

* اینکه سالها است که رهبر معظم انقلاب دائماً می­ فرمایند باید نقشه جامع علمی کشور تدوین شود یعنی شناخت همین 4 مرحله. نقشه جامع علمی باید مانند نقشه عملیاتی باشد. در نقشه عملیاتی که مانند اسناد بالادستی عمل نمی­ کنند، مثلا در آن نباید نوشت «این نقشه بر اساس اعتقاد به مباحث توحیدی و اسلامی است». در نقشه های عملیاتی، اسناد بالادستی را نمی­ آورند! انها پیش فرض است که کسی اصلا نباید از آنها عدول کند. ولی متاسفانه نقشه جامع علمی کشور همان تکرار اسناد بالادستی است.

نقشه باید عملیاتی باشد، به طوری که هرکسی به آن نگاه کرد به راحتی متوجه جایگاه و وظیفه خودش بشود، و بداند در کدام یک از آن مراحل 4گانه فوق قرار دارد.

در جنگ وقتی فرماندهان نقشه عملیاتی را پهن می کردند هرکسی که به آن نگاه می­ کرد مواضع دشمن را می­­ دید، مواضع خود را می­ فهمید، امکانات و استعداد و راه­های مواصلاتی و… را متوجه می­ شد. و بعد هم مشخص شده بود برای اینکه از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب برسیم چه کارها و اقداماتی را باید انجام دهیم. چه راه­های جدیدی باید ساخت؟ چه سنگرهای جدیدی باید احداث کرد و…

* در نقشه های عملیاتی جای هر گردان و گروهان مشخص بود. هر کسی می دانست که چه کاری باید انجام دهد. و اگر کسی کار خودش را انجام ندهد باعث بروز چه مشکلاتی می شود. همه افراد زنجیره ای به هم متصل بودند. اگر یکی اشتباه می کرد مابقی زحمات به هدر می رفت. نقشه یعنی این. نقشه جامع علمی یعنی این. یعنی من که الان در پژوهشگاه علوم انسانی نشسته ام باید بدانم که قرار است چه چیزی را عملیاتی کنم. وظیفه من چیست؟ متأسفانه این موضوع در کشور هنوز اتفاق نیفتاده است. حالا این کار باید توسط کدام سازمان یا نهاد انجام می شد؟ شورای عالی انقلاب فرهنگی. که تشخیص آن بر عهده دبیرخانه شورا بود.

* این نقشه حاضر یک نقشه عملیاتی نیست. من این نقشه را دیده ام. چون من عضو کمیته علوم انسانی بودم. اما ول کردم. چون دیدم متأسفانه اعضاء متوجه این بحث نیستند. فقط الکی دارند وقت تلف می کنند. من دو جلسه رفتم و کنار گذاشتم. داشتم به لحاظ روحی اذیت می شدم. چون عده ای آنجا نشسته بودند که عموما از نقشه عملیاتی درک درستی نداشتند و مدام از اسناد بالا دستی دم می زدند. برای همین ما هنوز نتوانسته ایم نقشه جامع علمی کشور را طراحی کنیم. این نقشه یک نقشه عملیاتی نیست. فقط بسنده شده است به کلیات و مباحث انتزاعی. نقشه نمی تواند کلی و انتزاعی باشد. اصلا در هیچ نقشه عملیاتی همه جزئیات را وارد نمی کنند. ما در جنگ وقتی نقشه عملیاتی اصلی را طراحی می کردیم همه گردان ها نقشه های جزئی آن را داشتند. تا آخرین رده پایین عمل کننده که دسته بود. یعنی یک فرمانده دسته می دانست که وظیفه اش چیست. اما الان در این جنگ نرم نقشه من کجاست؟ چه وظیفه ای دارم؟ این هنوز مشخص نشده است. به همین دلیل در همین پژوهشگاه هزینه های زیادی برای کار تحقیقی و پژوهشی داده می شود اما به هیچ دردی نمی خورد. از همین قسم است حال و روز دانشگاه ها. یک روز می آیند و رشته جدید تأسیس می کنند و کلی دانشجو وارد فضای جامعه می کنند و روزی دیگر، آن رشته را منحل می کنند.

حتی خود وزارت علوم هم نمی داند که جایگاهش در سطح تولید علم کجا است. این باعث شده که حوزه علمیه هم سرگردان شود. یک وقت می بینید که حوزه مثلا دارد روی مباحث نانوتکنولوژی کار می کند. چون وظائف مشخص نیست همه افراد در همه حوزه ها ورود پیدا می کنند. قطب ها تعریف نشده است. اصلا قطبی وجود ندارد. این که می گویند فلان دانشگاه قطب مثلا سیاست یا اقتصاد کشور است الکی است.

* همین عدم تفکیک و تقسیم وظائف باعث موازی کاری های شدید شده است. اتلاف وقت، سرمایه، استعداد و امکانات از پیامدهای این موازی کاری است. چون وقتی قرار است بادی به هر جهت گردانده شود افراد از همه توانایی خود استفاده نمی کنند.

* باید در همه مراکز و سازمان ها یک مدیر استراتژیک وجود داشته باشد. که مثل یک فرمانده جنگی و عملیاتی سازمان را اداره کند. فرمانده ای که توانایی عملیات کردن نداشته باشد که به درد نمی خورد. این هم یک نوع از جنگ است دیگر. جنگ نرم. خودتان گفتید که!

* آیا اصلا شورای انقلاب فرهنگی روی تفکیک 4 مرحله یاد شده از هم کار کرده است یا نه؟ که هر نهادی عهده دار کدام کارها است؟ ما این کار را در جنگ هشت ساله انجام دادیم و با همه کمبودها و موانع و مشکلات، یک وجب از خاک کشور را از دست ندادیم. برای این که جای هر کسی مخص بود. یعنی مشخص بود که مثلا قرارگاه خاتم وظیفه اش شناسایی سرمایه است. یا قرارگاهی که وظیفه استخراج و تصفیه را عهده دار است قرارگاه های 5گانه و 6گانه است. همین تفکیک می آمد تا به گردان و گروهان و دسته می رسید. چنین تعریفی اصلا در حوزه فرهنگ وجود ندارد.

* به نظر من این اساتیدی که در شورا هستند که هر کدام شان به تنهایی انسان های بزرگی هستند، وقتی با هم جمع می شوند توانایی لازم را ندارند. به خاطر این که دارای آن تفکر استراتژیک نیستند. آن کسی هم که باید این دبیرخانه را بگرداند، یعنی دبیر دبیرخانه، او هم چنین تفکر استراتژیکی ندارد. عرض کردم اینها همه افراد بزرگ و محترمی هستند اما این کاره نیستند. چرا تعارف کنیم با هم؟ چرا از انتقاد کردن از هم می ترسیم؟ ما که نمی خواهیم همدیگر را تخریب کنیم. می خواهیم متوجه بشویم که گیر کار در کجاست. گیر کار در این نیست که آن استاد بزرگی که رشته اش مثلا دامپزشکی است، انسان خدای نکرده بدی باشد، نه، مشکل این است که با همه احترام و ادب، دارای چنین تفکر استراتژیکی نیست. برای همین نمی تواند شورا و افراد را به سمت آن هدف اصلی هدایت کند.

* حالا شما با چنین فضایی می خواهید وارد جنگ نرم شوید. معلوم است که شکست خواهید خورد. و این سرمایه عظیمی که داریم یعنی فرهنگ، به یغما خواهد رفت و ناکارآمد خواهد شد. این را عملا دیدیم دیگر. در همین فتنه سال قبل. فتنه 88 نشان داد که ما در دانشگاه ها مشکل فرهنگی داریم. به هر حال یک بخشی از سازماندهی جریانت فتنه در همین دانشگاه ها انجام شد دیگر. چه اساتید و چه دانشجویان. حالا چه چیزی به داد نظام در این فتنه رسید؟ همان تفکر بسیجی عملیات محور. بچه بسیجی ها فتنه را جمع کردند. باز دوباره عین این اتفاق را در جنگ داشتیم. که آن دسته از نیروهایی که تفکر کلاسیک و آکادمیک داشتند توانایی سازماندهی مقاومت و انجام عملیات های عجیب و غریب را نداشتند. اما چه کسی وارد میدان شد و جانانه دفاع کرد؟ بچه بسیجی ها.

* تفکر بسیجی تفکر استراتژیک است. اصلا نمی تواند تفکر استراتژیک باشد. چنین ظرفیتی در حوزه فرهنگ هم وجود دارد. تنها باید آن را شناسایی و استخراج و مرحله تولید در آورد. همان طوری که در حوزه جنگ سخت و دفاع از مرزهای جغرافیایی از آن استفاده کردیم می توانیم در حوزه جنگ نرم و دفاع از مرزهای فرهنگی کشور هم از آن استفاده کنیم. در حوزه فرهنگ این فکر باید به وجود بیاید که نیروی آماده به تولید را شناسایی کرده به جریان انداخت. باید آن رهبری عملیاتی و چنان تفکری که از آن یاد شد در رأس دبیرخانه قرار بگیرد و از این منابع عظیم استفاده بکند. وگرنه شکست می خوریم و کلی از نیروهای خود را شهید خواهیم کرد تا بتوانیم مواضع خود را پس بگیریم. مثل همین اتفاقی که در دهه دوم و سوم انقلاب رخ داد. یکی یکی مواضع خود را از دست دادیم. تا جایی که خیلی ها گفتند اصلا داستان انقلاب تمام شده است. حتی خیلی از نیروهایی که در انقلاب بودند رفتند در جبهه دشمن.

* اگر دقت کنید به مباحث رهبر انقلاب و مخصوصا سخنرانی های یک ساله اخیر ایشان می بینید که ایشان هم دقیقا در حال انتقال این تفکر استراتژیک در جامعه است. مخصوصا به جوان ها و دانشجویان. همه توصیه های شان توصیه های استراتژیک است. مثل شناخت جبهه خودی و دشمن، عمل به هنگام و به اندازه، افزایش آگاهی و بصیرت، هوشیاری و بیداری، در صحنه بودن و امثالهم.

گفتنی است از این نویسنده کتاب «رهیافتی بر مبانی مکتبها و جنبشهای سیاسی شیعه در صد ساله اخیر» در فروشگاه موسسه کتاب فردا و سایت پاتوق کتاب موجود و قابل تهیه است.

جلیل دارا در همایش روز ملی بسیج اساتید که با عنوان «آئین ملی استاد تراز انقلاب اسلامی» از ساعتی پیش در دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار شد، گفت: نامگذاری سالروز شهادت شهید دکتر مصطفی چمران به نام روز استاد توسط مقام معظم رهبری مسئولیت اساتید بسیجی را سنگین‌تر می‌کند.

وی تصریح کرد: در دوره مسئولیت سردار سلامی با توجه به اینکه وی از فارغ‌التحصیلان دانشگاه علم و صنعت بوده و از نخبگان دانشگاهی است. انتظار داریم بسیج اساتید بیش از سایر قشرهای بسیج شکوفایی و رشد داشته باشند.

اساتید بسیجی کسانی هستند که در کنار علم، انقلابی هستند و خود را وقف انقلاب می‌کنند؛ در دانشگاه تراز انقلاب تضاد علم و ایمان وجود ندارد بلکه هم‌افزایی علم و ایمان خواهد بود.

هانتینگتون کتابی دارد به اسم «چالش های هویت»؛ هر کس می خواهد بداند در انتخابات اخیر آمریکا چه اتفاقی افتاد، این کتاب را بخواند. این کتاب از آن دست آثاری است که گروه فشار در حوزه نشر روشنفکری می گویند نباید دیده شود!

انتخابات اخیر آمریکا و پیروز شدن دونالد ترامپ، شوک بزرگی به جهان وارد کرد. این انتخاب و حوادث بعد از آن، نشانگر تغییرات اساسی در درون جامعه آمریکا و هم نشان دهنده این است که دنیا به سمت تغییرات بنیادینی در گفتمان مسلط خود در حال حرکت است. به همین بهانه با دکتر مجتبی زارعی استاد اندیشه سیاسی دانشگاه تربیت مدرس به گفتگو نشستیم.

***

ندای اصفهان- ابتدا در مورد خود آمریکا مقدمه ای بفرمائید.

دکتر زارعی: آمریکا یک برنامه چشم انداز درازمدت دارد که کمیسیون امنیت ملی آمریکا این را تدوین کرده است و تا سال 2025 را هدف گذاری و رقبای آمریکا را پیش بینی کرده است. البته الآن آمریکا را این طور تفسیر می کنند که آمریکا آن هژمونی سابق را نخواهد داشت و هژمونی آمریکا فرو خواهد ریخت.

ندای اصفهان- انتشار این سند امنیتی برای چه موقع است؟

– حداقل مربوط به 7– 8 سال قبل است. در این سند مثلا درباره ارتش های سایبری دنیا حرف زده می شود و از قدرت سایبری ایران ابراز نگرانی می کنند. از قدرت اقتصادی چین حرف زده می شود و از اعضای جدیدی که به باشگاه فضایی می پیوندند.

بنابراین آمریکا بعد از این رقبای جدّی خواهد داشت. درباره وضع داخلی آمریکا هم باید نکته ای را عرض کنم. آقای هانتینگتون کتابی دارد به اسم «چالش های هویت». هر کسی می خواهد بداند در انتخابات اخیر آمریکا چه اتفاقی افتاده است، این کتاب را بخواند. این کتاب از آن دست کتاب هایی است که گروه فشار در حوزه نشر در ایران (که من این ها را گروه های فشار در حوزه روشنفکری می نامم)، می گویند بعضی از کتاب ها نباید دیده شوند! کما اینکه بعضی از فیلم ها نباید دیده بشوند. از قریب به اتفاق دانشجویان علوم سیاسی اگر سوال بپرسید، تا حالا اسم این کتاب را هم نشنیده اند.

این کتاب درباره وضع هویتی آمریکا صحبت می کند. می گوید آمریکا دیگر آن یکدستی سابق را ندارد و مهاجرین در آمریکا تقریبا زبان واحد را دارند از بین می برند و آمریکایی هایی که در بدو تاسیس آمریکا در جنگ های داخلی آمریکا (که جنگ های استقلال طلبانه بود)، قهرمان بودند و حس قهرمانانه داشتند، دیگر آمریکایی های فعلی آن آمریکایی های قرن 17 و 18 نیستند. آمریکایی هایی هستند که از حیث هویتی فروپاشیده و چند تکه اند.

همین بحثی که در آمریکا درباره فرا انسان مطرح می شود و می خواهند تغییرات ژنتیکی را از نسل حیوان به انسان منتقل کنند تا «فرا انسان» تولید شود، خواستگاه و منشأش این است که دیگر آمریکایی قهرمان و کابوی قهرمان نداریم و مجبوریم یک فرد جدید بسازیم. فلسفه چنین انسانی برخاسته از معرفت شناسی زیستی است. با استفاده از دستاوردهای بشر در حوزه زیستی می خواهند نهاد انسان را تغییر دهند. چرا می خواهند نهاد انسان را تغییر دهند؟ نگاه می کنند و می بینند در آمریکا پر درآمدترین آدم ها وکلا هستند و آن ها یاد می دهند شما چطوری از حقوق خودت دفاع کنی. چون در تمام زوایای این جامعه پیچیده، ما با حملات فردی و سازمان یافته طرفیم. به عبارتی این ترس، یک نوع فدرال ترسی است و از نظام حکومتی خودشان ترس دارند.

ندای اصفهان- حالا رابطه بین شهروندان آمریکایی را چطور تحلیل می کنید؟

– توجه کنید به نسل اول آمریکایی ها همراه با مهاجرین سیاه و سفید و اختلافات شدید مذهبی که همه این ها موجب شده امروز کار و بار برخی از رمال ها و جنگیرها و وکلا در آمریکا زیاد شود. چنین جامعه ای ارزش بالیدن و افتخار کردن ندارد.

از طرفی دیگر، در حاکمیت، آمریکا با مشکل سیاست ورزی مواجه است و آدم هایی مثل جرج بوش به عوان رئیس جمهور، انتخاب می شوند. شما می بینید که در افغانستان و عراق، آمریکایی ها تعداد زیادی کشته داده اند. لشکرکشی های عظیمی که به بیرون از مرزها انجام می شود بایستی تامین اعتبار شود. از طرف دیگر کمیسیون امنیت ملی می گوید هژمونی آمریکا در حال از بین رفتن است و رقبای جدیدی دارند ظهور می کنند. امروز آمریکا، بزرگترین مقروض به چین و سازمان ملل است.

تمام بازتاب این مشکلات، در وهله اول به حاکمیت بر می گردد. در مرحله دوم همان است که هانتینگتون از آن به عنوان چالش های هویتی و نزاع های ساختی یاد می کند. یعنی مشکل عقل و قوای متفکره در هیئت حاکمه، ورشکستگی هیئت حاکمه به لحاظ اقتصادی و سیاسی و تغییر سرشت و هویت مردم از قهرمان های نسل های گذشته به آدم های ترسو و محتاج کمک.

مهمتر از همه مردم آمریکا از خود حکومت هم می ترسند. اینکه در اکثر شهرهای و ایالت های آمریکا، سیاه پوستان کشته می شوند و همچنین جنبش وال استریت راه می افتد و تلقی این است که 99 % در مقابل 1 % قرار می گیرند. در این شرایط، چنین مردمانی دنبال چه کسی هستند؟ چنین مردمانی دنبال ادامه سیاست های اوباما هستند که با شعار تغییر آمده بود؟ آقای اوباما می گفت که من برای تغییر آمده ام و با دنیا طور دیگری رابطه برقرار می کنم. من در این زمینه کتابی دارم به اسم «آمریکا تمام می شود». در این کتاب، سوال اصلی این بود که آیا اوباما قهرمان تغییر است یا محصول تغییر؟ الآن ترامپ قهرمان تغییر نیست بلکه محصول تغییر است.

ندای اصفهان- ترامپ محصول چه تغییری است؟ اگر به خواست عمومی مردم آمریکا نگاه کنیم می بینیم که آن ها عموما مشکل معیشتی و فقر دارند. در صورتی که ترامپ یک مولتی میلیاردر است. این چگونه قابل توجیه است؟

– اولا اینکه چنین فردی سرمایه دار است در یک جامعه لیبرال، فی نفسه محل اشکال نیست. محل اشکال اینجا است که آیا مالیاتش را به موقع می دهد؟ آیا از رانت برخوردار نیست؟ که البته ترامپ به این ها هم متهم بود. اما آقای ترامپ درباره این آمریکای در حال افول حرف زد. گفت که من آمریکا را در دنیا اول می کنم. ما در دنیا سرافکنده هستیم. ما می خواهیم آمریکا را به جلو ببریم. جامعه فرودست آمریکا را می خواهم ثروتمند بکنم.

ندای اصفهان- وقتی می گویید حس برتری طلبی آمریکایی، شما دارید مردم تمام ایالت های آمریکا را با یک هویت خطاب می کنید. پس چرا باید بیایند پرچم آمریکا را پاره کنند و آتش بزنند و ادعای استقلال کنند؟

– مگر شوروی یک قدرت بزرگ نبود و همه زیر چتر این بلوک نبودند؟! اما تمام جمهوری ها و کشورهای زیر چتر شوروی اعلام استقلال کرده اند. مشکل اینجا است که الآن در آمریکا، دارد فضایی شکل می گیرد که احساس می کنند حاکمیت و فدرالیسم با اختیارات دولت مرکزی نتواند این ها را نمایندگی بکند. در نتیجه خودشان تلاش می کنند که بروند و به عنوان یک واحد مستقل سیاسی از هویت خودشان دفاع بکنند و آن را تقویت بکنند.

ندای اصفهان- یعنی به یک معنا اعتقاد دارید که برخلاف تبلیغات آمریکایی ها مبنی بر تاکید بر هویت آمریکایی، آنها افراد بی هویتی هستند!

– آقای هانتینگتون بعد از 11 سپتامبر می گوید وضعیت در آمریکا به گونه ای پیش می رود که اگر تا سال 2025 هیچ حمله ای از جانب مخالفان و گروه های تروریستی روی ندهد، آیا آمریکا قادر خواهد بود روی پای خود بایستد؟ یعنی چه بسا حمله 11 سپتامبر و اقدامات پیش دستانه آقای بوش، برای گذار از بعضی از مسائل داخلی بود؛ برای ایجاد یکپارچگی و وحدت تا بتوانند دشمنی را در مقابل خودشان تعریف کنند و از طریق آن وحدت کسب کنند.

الآن تقریبا این دشمنان ملی تبدیل شدند به خود حاکمیت و مردم. الآن دشمن خارجی که آن ها بخواهند دنبال آن باشند و یک غیری ایجاد کنند، نه اینکه اصلا وجود نداشته باشد، اما در طرازی نیست که آمریکا را ببلعد. آن چیزی که قدرت بلع و هضم پیدا کرده است چالش های هویتی درون خود آمریکا است. این را آقای هانتینگتون گفته است. من پیشنهاد می کنم این کتاب به مخاطبان معرفی شود. بخش هایی از این کتاب که به هویت، نزاع های طبقاتی، مهاجرین و زبان ها هست این ها بیان شود.

ندای اصفهان- به نظر شما، جزء اصلی هویت یک فرد آمریکایی بیشتر اقتصادی و متناسب با سرمایه داری است یا فرهنگی؟ یعنی این فرد غالبا به دنبال سود و ثروت بیشتر است یا دنبال یک زندگی و معنایی از زندگی است؟

– چند مقطع در آمریکا را باید از هم جدا کنیم: آمریکای استقلال و آمریکای مابعد جنگ های استقلال طلبانه. آمریکا در ابتدا دارای یک حس فرهنگی رو به جلو و خواهان پیشرفت است. اما آیا امریکای مقطع جنگ ویتنام هم همین حس را دارد؟ خیر. چرا علیه حاکمیت شورش می شود؟ چرا کشته های آمریکا در جنگ ویتنام، به عنوان قهرمانان تحویل گرفته نمی شوند؟ می شود در این باره مخاطبان را ارجاع داد به فیلم «غلاف تمام فلزی» ساخته استنلی کوبریک (+). در این فیلم به همین ویژگی ها اشاره دارد که دیگر آن قدرت و روح کابویی در این حملات دیده نمی شود.

این حس را در حوزه اقتصاد در نظر بگیرید؛ وقتی سرمایه داری قرار بود یک فضا و شرایط مناسبی برای آدم ها بوجود بیاورد. این جزء نقص نظری کاپیتالیسم است که این شرایط بوجود نیامد. وقتی بوجود نیامد، موجب می شود که وال استریت ایجاد شود. آن چیزی که پایان ویتنام اتفاق افتاد و آن چیزی که در این مقطع و سرکوب وال استریت اتفاق افتاد، هر دو وضع یک انسان لیبرال را نشان می دهد که قرار بود به قول آقای فوکویاما این انسان، دیگر فرا انسان باشد و رشد انسانیت دیگر به پایان رسیده باشد و مدل پایانی یک انسان را در این تمدن مد نظر قرار داده بود.

می بینیم این انسان در هر دو حوزه در حال سقوط و افول است. یعنی ما باید الآن از چگونه جامعه ای حرف بزنیم؟ نه جامعه ای که در حوزه فرهنگی به خود می بالد و نه در حوزه اقتصادی. در دورانی که اوباما بر سر کار آمد گفتند ما از این دورگه صدای مالکوم ایکس می شنویم. ما از این دو رگه صدای لومومبا می شنویم. ما از این دو رگه صدای تغییر و نوعی گشایش افق جدید در سیاست و اخلاق و انسانیت می شنویم. مگر ده ها روشنفکر به آقای اوباما نامه ننوشتند و ابراز مسرت نکردند از اینکه آقای گودزیلا (بوش) رفته و تو آمدی و این جامعه را به سمت و سویی هدایت بکن که خواسته طبقات زیرین جامعه است؟ آقای اوباما خیلی زود توسط آیپک و الیت برتر در آمریکا مصادره شد و همان کارهایی را کرد که قبلی ها می کردند. در عربستان، بحرین، یمن، مصر، لیبی و خیلی جاهای دیگر مداخله کرده است و سیاست های آمریکا را با قدرت بیشتری جلو برده است. آقای بوش دارای یک قدرت هوشمند نبود. دارای یک قدرت فیزیکال و افسار گسیخته بود. اوباما این را از آن رویه به یک ریل جدید منتقل کرد.

ندای اصفهان- حالا وضعیت ترامپ چگونه است؟

– شاید اگر آقای ترامپ مثل آقای اوباما دروغ بگوید و به تغییر متعهد نباشد و صدای این حرف ها را نشنود و بخواهد صداهایی را که به او رای دادند، مصادره به مطلوب کند و این طور عنوان کند که او قهرمان تغییر است نه محصول تغییر، او هم شکست خواهد خورد و یک گام لیبرال– دموکراسی آمریکایی به سمت اضمحلال داخلی نزدیک تر می شود.

ندای اصفهان- اگر ترامپ بخواهد صدای مردم آمریکا را بشنود باید چه کار کند؟

– باید دست از جهان گشایی و مداخله در امور دیگر کشورها بر دارد. چرا بازارهای بورس در شرق آسیا سقوط کرد؟ چون ایشان گفته بود که ما مثلا به کره جنوبی چه کار داریم یا چرا ما در ژاپن اینقدر سرمایه گذاری می کنیم. خب حالا اگر او، راست بگوید و تغییرات را عملی کند، آمریکا بعد از ترامپ به دوران ما قبل جنگ جهانی دوم بر می گردد.

ندای اصفهان- آمریکایی که در درون خودش است!

– بله. البته این طبع لیبرالیسم اینطوری است که وقتی خودت را تقویت کردی، دوباره میل به بلع و هضم پیدا می کنی. در آمریکای فعلی، لایه های زیرین جامعه به ترامپ پیام داد که بایستی به درون مراجعه کنی نه بیرون. مثلا ترامپ می گوید داعش دست پرورده خانم کلینتون است و می گوید شما وقتی می خواهید به داعش حمله کنید از قبل به آن ها پیام می دهید که جایشان را تغییر بدهند. می گوید من با اسد کار ندارم. همچنین پیام مثبتی به بلوک شرق داده است. پس نگفته من قرار است خاورمیانه نوینی درست بکنم. ترامپ گفت که این ها به مردمان خودشان دروغ می گویند و این ها آمریکا را به اینجا رساندند.

ایشان گفته که جنگ با کشورهای منطقه، آمریکا را به این وضعی که هست دچار کرده است. پس اگر ترامپ راست بگوید و روی حرف خود بایستد، استراتژی اش هم رو به درون است. نتیجه طبیعی گزاره های آقای ترامپ در سیاست خارجی آمریکا باید بازگشت به درون باشد. چقدر موفق خواهد شد؟ بازگشت به درون چرخ کارخانه های اسلحه سازی را کند می کند و موجب می شود بسیاری از دوستانش در منطقه تضعیف شوند. از طرفی این استراتژی، ممکن است قدرت آقای ترامپ را تقویت کند.

ندای اصفهان- این بحرانی که جامعه آمریکا بعد از روی کار آمدن ترامپ با آن مواجه شده است یک بحران جهانی است یا فقط محدود به آمریکا است؟

– نکته ای در اینجا عرض می کنم؛ این بحران برای ما هم در ایران یک پیام دارد. چرا اروپایی ها نگران شده اند؟ چرا روند سرمایه داری نگران شده است؟ آقای ترامپ بر ضد ناتو هم حرف زد. این حرف ها را بگذارید کنار حرف های دیگر ترامپ. سمبل روند میلیتاریستی جهان «ناتو» است. روند اقتصادی جهان هم به سمت یکپارچه شدن پیش می رود و اروپای واحد، نشانه این روند است. کشورهایی در اروپا هستند که به این سیستم نه گفتند مثل ایتالیا و مردمان انگلیس. معلوم می شود که روندهای جهانی تک خطی هم لزوما مورد پسند دولت– ملت ها نمی توانند باشند.

این هم نکته خیلی مهمی است. یعنی جمهوری اسلامی باید به این توجه کند که پیوستن به فلان سازمان جهانی، لزوما به معنای تقویت دولت ملی نیست. اگر این روند درست بوده، چرا یک روند معکوسی در جریان جهانی شدن در حال وقوع است؟ این جهانی شدن معکوس الآن حرف اروپایی ها و آمریکایی هاست. به نوعی روند گذشته جهانی شدن مورد علامت سوال جدی واقع شده است.

در برنامه چهارم توسعه که هنوز هم روحش تداوم دارد و توسط توسعه گرایان در آخر دولت آقای خاتمی نوشته شد، راه حل تنفس جمهوری اسلامی را دست برداشتن از هویت و به قول آن ها انزوای ملی و پیوستن به پیوستارهای جهانی دانستند. اما اکنون متوجه می شویم یک روند معکوس از جهانی شدن در حال وقوع است. جمهوری اسلامی باید متناسب با هویت خودش و عمق استراتژیک خودش، با فرهنگ ها و ملت های همسو با خود، به تعامل و تبادل و مناسبات فرهنگی و سیاسی روی بیاورد.

ندای اصفهان- جهانی شدن معکوس برای لیبرال دموکراسی، یک بحران مشروعیت است یا لزوما ربطی به هم ندارند؟

– پیام های جهانی لیبرال دموکراسی زیر سوال رفته است. اقتصاد آزاد زیر سوال رفته است. اقتصاد آزاد به معنای اینکه فقط ایجاد تنفس بکند برای کارتل های بزرگ، زیر سوال رفته است. فرا انسان آمریکایی و مدل آرمانی آمریکایی زیر سوال رفته است. به قول مقام معظم رهبری، الآن دنیا منتظر شنیدن حرف جدیدی است. می توان گفت این حرف جدید در لیبرال دموکراسی موجود نیست.

چرا نظام صلاحیت های حقوقی در آمریکا به این نقطه رسیده است که بعد از انتخابات، صندوق رای میزان نمی شود؟ معیار اکثریت در دموکراسی، صندوق رای است. چرا اکثریت به رسمیت شناخته نشد؟ برای اینکه در چنین جامعه ای وقتی اکثریت به قدرت رسید، اقلیت را سرکوب می کند. ممکن است کسی بگوید این نظام خودش موازنه ایجاد می کند. خب، موازنه ایجاد نکرده است که شهروند آمریکایی تمکین نمی کند و پرچم و پارچه نوشته در دست دارد و می گوید ترامپ نماینده من نیست. در اصل باید گفت، این ها می خواهند بگویند ترامپ نماینده کیفیت تمدن آمریکایی نیست. در واقع چیزی در پارادایم لیبرالی وجود دارد که به آن توجه نشده است. آن چیست؟ کرامت انسان و حقیقت انسان.

ندای اصفهان- یعنی رهبری که گفتند دنیا حرف جدیدی می خواهد، شما می گویید این حرف لزوما در گفتمان لیبرال دموکراسی نیست. پس حرفی که دنیا به دنبال آن است در حوزه فرهنگی و سیاسی است نه حوزه اقتصادی!

– همین طور است. انسان مجموع اقتصاد، فرهنگ و سیاست و قوای تعقلی است. سیستم لیبرالی به ساحاتی از انسان توجه می کند و از ساحاتی دیگر غفلت کرده است. به هر تقدیر تمدن آمریکایی باید پاسخگوی فقر باشد. در ضمن می بینیم که اکثر مردم آمریکا در انتخابات شرکت نکردند. در نظرسنجی ها مشاهده شد که اکثریت خاموش آمریکا، از سیستم رضایت ندارند.

ندای اصفهان- افرادی که در اعتراضات آمریکا شرکت می کنند حرفشان این است که حکومت به ما توجه نمی کند و ما هم هویت آمریکایی مان زیر سوال رفته است. آیا همین را می شود برای انتخابات 88 ایران گفت و این طور بیان کرد که کسانی هم که در اعتراضات 88 شرکت کردند، اعتراضی داشتند و می خواستند دیده شوند؟

– ببینید اولا ساختار فکری و سیاسی و فرهنگی این دو اعتراض فرق می کند. آیا آمریکایی ها می توانند این ادعا را بکنند که کشوری یا سفارت خانه ای یا گروهی در اعتراضات بعد از انتخابات آمریکا مداخله داشته است؟ نه. اما در ایران نیروهای امنیتی و سیاسی ما می گویند که به یکباره کارکنان سفارت انگلیس به 200 نفر افزایش پیدا کرد.

در ایران جریان توئیتر، به عنوان یک پشتیبان جدی اعتراضات را پوشش می دهد و تعاملات را بین معترضین به طور سازمان یافته، عمق و گسترش می دهد. سفارتخانه ها و آمریکایی ها هم مستقیما بر این آشوب می دمند. خاستگاه اعتراض در ایران منشأ داخلی نداشت، بلکه منشأ خارجی داشت و سازمان یافته بود.

انتهای پیام/

از دیدگاه امام خمینی، «ولایت فقیه» دولت انتظار در عصر غیبت است و از فلسفه سیاسی امامت سرچشمه می‌گیرد. ولایت فقیه، دولت آماده‌گر و زمینه‌ساز برای ظهور حضرت مهدی‌‌(عج) است. از این رو، امام خمینی با هرگونه برداشت‌های ناصواب درباره انتظار فرج مخالفت می‌ورزید. انتظار فرج به‌معنای ترک سیاست و نفی حکومت یا پذیرش فلسفه‌های سیاسی عرفی نیست.

شبکه اجتهاد: برپا کردن حکومت مقتضی داشتن تئوری و نظریه است. هر چند این تئوری به‌صورت مدون و آکادمیک پیش از برپایی یک حکومت وجود نداشته باشد اما این به معنای عدم نظریه نیست. جمهوری اسلامی ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست و این حکومت نیز حاوی نوعی فلسفه سیاسی است. صبح‌نو در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام دکتر داود مهدوی‌زادگان؛ عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی این موضوع را به بحث گذاشته که بر اساس دیدگاه‌های امام خمینی، غیبت امام عصر (عج‌الله‌تعالی‌فرجه‌‌الشریف) و انتظار فرج در فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی چه جایگاهی دارد.

اگر بخواهیم از منظر فلسفه سیاسی به موضوع غیبت امام عصر و تکلیف سیاسی شیعیان در عصر غیبت نگاه کنیم، با چه مسائلی روبه‌رو هستیم و نقطه اصلی مساله کجاست؟

مهدوی‌زادگان: بحث ‌‌فلسفه ‌‌سیاسی در ساحت نظری و انتزاعی‌اش، بحث از حکومت مطلوب است. زمان نمی‌تواند بدون فلسفه سیاسی باشد زیرا عمل سیاسی در هر قطعه‌ای از زمان با تکیه بـر ‌‌فلسفه ‌‌سیاسی، به‌قصد حفظ یا تغییر وضع موجود انجام می‌پذیرد و اگر قطعه‌ای از زمـان فـاقد فلسفه سیاسی باشد، عمل سیاسی مبنای فلسفی و عقیدتی خود را از دست خواهد داد؛ لذا می‌توان گفت در عمل سیاسیِ فـاقد ‌‌فلسفه ‌‌سیاسی یا باید به فلسفه سیاسی عاریتی روی آورد یا باید پذیرای عقیده آنارشیست‌هاـ اعـتقاد بـه‌عدم ضـرورت حکومت ـ بود. هر دو فرض باطل است زیرا اساساً به دلیل دوری گزیدن از عقیده آنارشیستی اسـت کـه عـمل سیاسی مبتنی بر فلسفه سیاسی شده است. موضوع دوم، مساله حکومت و ولایت نزد شیعیان است. اساساً امامت و ولایت نـزد امـامیه رکن اسلام شمرده می‌شود؛ لذا با هـرگونه آموزه و عقیده آنارشیستی ‌‌مخالف اسـت و عمل سیاسی معطوف به چـنین اعـتقادی را نامشروع و خلاف تعالیم اسلامی می‌داند. جوامع، گریزی از ولایت ندارند. از حضرت علی؟ع؟ روایت شده است: «مـردم را حـاکمی باید نیکوکار یا تبهکار، تا در حکومت او مردِ باایمان کار خویش کند و کافر بهره خود برد…». از طرف دیگر آموزه غیبت و انتظار فرج، جزو اصول اعتقادی امامیه است. با این وصف، ممکن است آموزه غیبت و انتظار فرج-که جزئی از اندیشه کـلامی تـشیع اسـت -در فلسفه سیاسی امامیه موجب تردید و اخلال شود. برای مثال گفته شود بـاید از مـیان ایـن دو، یکی را انتخاب کرد؛ در حالی‌که جمع میان فلسفه سیاسی و غیبت ناممکن است. آیا با طرح مسأله انـشقاق در زمـان، مـی‌توان فقدان فلسفه سیاسی در عصر غیبت را توجیه کرد و فلسفه سیاسی امامت را صرفاً مختص عصر حضور دانـست، نـه فلسفه سیاسی برای همه دوران‌ها؟ این مساله اصلی است.

امام خمینی به‌عنوان کسی که در دوران غیبت حکومت تشکیل داد، چگونه این تعارضات را حل کرده است؟

مهدوی‌زادگان: پاسخ امام خمینی‌‌(ره) بـه پرسـش از فلسفه سیاسی در عصر غیبت را می‌توان به دو مقطع زمانی تقسیم کرد؛ زمان اول به پیش از تأسیس حکومت اسلامی، حتی قبل از آغاز نهضت اسلامی ایشان بازمی‌گردد؛ مقطع دوم نیز به بعد از تـأسیس نـظام اسـلامی مربوط می‌شود. سابقه مکتوب این بحث در تـاریخ تـفکر ‌‌سیاسی امام خمینی‌‌(ره) نیز به کتاب «کشف الاسـرار» بـازمی‌گردد. ایشان این کتاب را در مدتی کمتر از دو ماه و در پاسخ به کتابچه «اسرار هزار سالهِ» فردی به نام علی‌اکبر حکمی‌زاده نوشته است. حـَکَمی‌زاده در کتابچه خود در مقام به‌راه‌انداختن تردید میان امامت و غیبت برآمده و پرسش از فـرض امـامت در غیبت را طرح کرده است. وی کاملاً آگـاه است که موضوع نـیابت فـقیه و مجتهد جامع‌الشرایط با فرض امـامت در عـصر غیبت، جور درمی‌آید؛ از این رو، پرسش پنجم خود را این‌گونه مطرح می‌کند که: «مجتهد در زمـان غـیبت نایب امام است، راست اسـت یـا نـه؛ اگر راست اسـت حـدودش چیست؟ آیا حکومت و ولایت نـیز در آن هـست یا نه؟» امام خمینی‌‌(ره) پیش از پاسخ به این مسأله مقدمه‌ای را بیان کرده است: «از احکام روشـن عـقل که هیچ‌کس انکار آن را نمی‌تواند بکند آن اسـت کـه در میانه بـشر قـانون و حـکومت لازم است و عائله بشر نـیازمند به تشکیلات و نظام‌نامه‌ها و ولایت و حکومت‌های اساسی است».

استـدلال امام برای حکومت در دوره غیبت چگونه است؟ ایشان چگونه استدلال روایی می‌کنند؟

مهدوی‌زادگان: روایات زیادی بر انحصار ولایت فقیه در دوره غیبت دلالت دارند که امام خمینی برخی از این روایـات را ذکـر می‌کند. مثلاً در توضیح توقیع شـریف امـام زمان‌‌(عج) «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فی‌ها الی رواه احادیثنا فانهم حجتی علیکم و أنا حجه الله علیهم» می‌گوید: «پس معلوم شد که تکلیف مردم در زمان غـیبت امـام آن است که در تمام امـورشان رجـوع کنند به راویان حدیث و اطاعت از آن‌ها کنند و امام آن‌ها را حجت خود کرده و جانشین خود قرار داده».

ایشان ذیل روایت دیگر، جانشین بودن فقیه را این‌طور توضیح داده است: «اگر حاکمی کـسی را جـانشین خود معرفی کرد، معنی‌اش آن است که باید کارهای او را در نبودش انجام دهد.» احادیثی نیز روایت شده‌اند کـه موهم نفی فلسفه سیاسی در عصر غیبت‌اند. مانند: عن ابی‌جعفر؟ع؟ قال: «کل رایه تـرفع قـبل قـیام القائم فصاحبها طاغوت یعبد من دون الله» و نیز روایت: «سألته عن عمل السلطان فقال الدخول فـی‌اعمالهم و العون لهم و السعی فی حوائجهم عدیل الکفر». امام خمینی‌‌(ره) هر دو روایت را ـ کـه حَکَمی‌زاده برای نفی شـرعی فـعالیت سیاسی فقیهان در کتابچه‌اش آورده ـ نقل کرده و در مقام پاسخ به‌آن‌ها برمی‌آید. ایشان این‌گونه احادیث را ناظر به عزم سیاسی برای تشکیل حکومت الهیِ عادلانه ندانسته و در تفسیر روایت اول، دو معنا را احتمال می‌دهند. معنای اول آن است که روایـت مربوط به خبرهای ظهور حضرت حجت‌‌(عج) است؛ یعنی علم‌هایی که به‌عنوان امامت قبل از قیام قائم برپا می‌شوند، باطل‌اند. معنای دوم پیشگویانه است؛ یعنی عَلَم‌هایی که برپا می‌شوند، چون به وظایف الهـی خـود عمل نمی‌کنند، باطل و طاغوت‌اند. پس این حدیث هیچ ربطی به تشکیل حکومت عادلانه ندارد.

شرایط پس از انقلاب اسلامی چگونه با این فلسفه سیاسی رقم خورد؟

مهدوی‌زادگان: از نظر امام خمینی اگرچه فقهای جامع‌الشرایط در امامت سیاسی با حضرات معصومین؟ع؟ مشارکت دارند، اما امـامت کـلی و مـعنوی یا همان امامت تکوینی مختص معصومین؟ع؟ است؛ در عـین حـال، در عصر غیبت کبری فقهای جامع‌الشرایط دارای نیابت در امر ولایت سیاسی هستند. امام می‌فرماید: «آیات و روایاتی وارد شده است که مخصوص به معصومین‌‌(ع) اسـت و فـقها و عـلمای بزرگ اسلام هم در آن‌ها شرکت ندارند، تا چه رسد بـه مثل این‌جانب. هرچند فقهای جامع‌الشرایط از طرف معصومین نیابت در تمام امور شرعی و سیاسی و اجتماعی دارند و تولّی امور در غیبت کـبری مـوکول بـه آنان است، لکن این امر غیر‌ولایت کبری است که مـخصوص بـه معصوم است».

در جای دیگر می‌گوید: «اگر چنانچه فقیه در کـار نـباشد، ولایـت فقیه در کار نباشد، طاغوت است. یا خدا، یا طاغوت؛ یا خداست یا طاغوت. اگر بـا امـر خـدا نباشد، رییس‌جمهوری با نصب فقیه نباشد، غیرمشروع است. وقتی غیرمشروع شد، طاغوت است؛ اطـاعت او، اطـاعت طاغوت است». بنابراین، از نظر امام خمینی‌‌(ره) دوره غیبت کبری، عصر بلاتکلیفی نـیست و مـا نـسبت به امر سیاسی تکلیف داریم و آن برپایی حکومت اسلامی است، تا مقدمه‌ای برای ظهور امـام عـصر‌‌(عج) باشد. شیعیان در حال انتظار فرج، برای قدرت سیاسی اسلام خدمت می‌کنند. دلیـل ایـن تکلیف، اعتقاد به فلسفه سیاسی امامت در عصر غیبت است. درباره انتشار فرج هم می‌فرماید: «ما تکلیف داریم آقا! این‌طور نیست که حالا که ما منتظر ظهور امـام زمـان‌‌(عج) هستیم، پس دیگر بنشینیم در خانه‌هایمان، تسبیح را دست بگیریم و بگوییم: «عجلّ عـلی فـرجه». عجّل با کار شما باید تعجیل بـشود، شـما بـاید زمینه را فراهم کنید برای آمدن او؛ و فراهم کـردن ایـنکه مسلمین را با هم مجتمع کنید، همه با هم بشوید، ان‌شاءالله ظهور می‌کند ایـشان.» ولایت مطلقه فقیه، نظام پیشنهادی امـام خـمینی بـرای دوره غـیبت است؛ لیکن ولایـت فـقیه استمرار فلسفه سیاسی امامت است، نه نظریه‌ای مستقل از امامت. مشروعیت ولایت فقیه از امامت گرفته می‌شود؛ هـمان‌گونه کـه ولایـت معصومین از ولایت حضرت ختمی مرتبت محمد رسـول‌الله؟ص؟ اخـذ شـده اسـت.؛ بـنابراین، مـی‌توان چنین برداشت کرد که از دیدگاه امام خمینی، «ولایت فقیه» دولت انتظار در عصر غیبت است و از فلسفه سیاسی امامت سرچشمه می‌گیرد. ولایت فقیه، دولت آماده‌گر و زمینه‌ساز برای ظهور حضرت مهدی‌‌(عج) است. از این رو، امام خمینی با هرگونه برداشت‌های ناصواب درباره انتظار فرج مخالفت می‌ورزید. انتظار فرج به‌معنای ترک سیاست و نفی حکومت یا پذیرش فلسفه‌های سیاسی عرفی نیست.

به گزارش خبرگزاری مهر، برنامه «گفت و گوی اجتماعی» رادیو گفت و گو با موضوع حجاب، عفاف و کاهش آسیب های اجتماعی و در ارتباط تلفنی با حجت الاسلام داوود مهدوی زادگان عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به روی آنتن رفت.

حجت الاسلام مهدوی زادگان با اشاره به تحقیقاتی که در مقوله حجاب کرده است، گفت: حجاب مسئله نیست و راه حل است و این اساسی ترین وجه اختلاف نظرها در این مسئله است که آیا ما باید حجاب را یک مسئله حساب کنیم و یا یک راه حل؟

وی با اظهار به اینکه در نگاه اندیشه مدرن و غرب، حجاب یک مسئله است در حالی که در نگاه دینی و اسلامی حجاب یک راه حل است، توضیح داد: در غرب، فردیت را در نظر می گیرند و هرچیزی که من می پسندم حجت و ارزش است و این مقابل حجاب است چون ایده حجاب به مثابه خیر عمومی تلقی می شود. یعنی حجاب برای این است تا مصالح جامعه تامین شود.

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی افزود: اگر کسی می گوید می خواهد در جامعه برهنه باشد، این برهنگی نفعی برای جامعه ندارد و از سویی ضرر هم دارد و آسیب های اجتماعی فراوانی نیز به دنبال خودش می آورد.

وی متذکر شد: جوامع غربی، آسیب های اجتماعی ناشی از بی حجابی را از جهت قانون حل می کنند اما متاسفانه می بینیم کسانی که پیرو برهنگی و عریان پوششی در جامعه خودمان هستند حتی به آن مسائل اولیه ای که در جوامع مدرن و غربی رعایت می شود اعتقادی ندارند.

حجت الاسلام مهدوی زادگان حجاب را یک گفتمان دانست و اظهار کرد: از دل این گفتمان است که راه حل های مقابله با آسیب های اجتماعی را می توانیم استخراج کنیم. اما باید بر این تاکید کنیم که حجاب خیری است در مقابل ناپوششی و بی حجابی و عریان گری که شر است.

وی امنیت را از خیرات و ثمرات رعایت حجاب بیان کرد و گفت: رابطه امنیت با توسعه اقتدار گرایی دولت ها است. وقتی که عریان گری افزایش پیدا کند، ناامنی را به دنبال خودش می آورد و در این صورت ما به حضور نیروهای امنیتی نیاز داریم و امنیتی شدن اقتدار دولت ها را بیشتر و رسمی تر می کند. بنابراین عریان گری در ساحت سیاست هم تاثیرگذار است و جامعه را به سمت دولت گری های بعضا فاشیستی و اقتدارگرایانه می برد و این تهدیدهایی است که از ناحیه بی حجابی و عریان گری داریم.

منبع

حجت الاسلام والمسلمین محمدحسین اسکندری از روزهای ابتدائی شکل گیری پژوهشگاه حوزه و دانشگاه تا اواسط سال ۱۳۹۷ به عنوان عضو هیئت علمی و مدیر گروه علوم سیاسی پژوهشگاه فعالیت داشت. اسکندری از موثرترین عوامل تشکیل گروه علوم سیاسی پژوهشگاه و تولید آثار فاخر و مورد نیاز جامعه علمی بود. ۹ اثر از وی در رشته علوم سیاسی در پژوهشگاه حوزه و دانشگاه به چاپ رسیده و کتاب «درآمدی بر حقوق اساسی» در دومین همایش کتاب سال حوزه به عنوان اثر برگزیده انتخاب شد، وی جمعه ۲۹ شهریور بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

به همین مناسبت در این مجال مروری خواهیم داشت بر دغدغه ها و اندیشه های وی در کتاب مبانی اندیشه سیاسی در اسلام.

اسلام، دین الهی و یک آیین کامل اجتماعی است که بر همه ابعاد زندگی انسان؛ اعم از مادی و معنوی، فردی و اجتماعی، حقوقی و قضائی، اقتصادی و سیاسی و …، اشراف و نظارت شایسته دارد؛ ولی به رغم غرض ورزی ها و گزافه گویی های تشنگان قدرت و ثروت که سعی دارند دین را از صحنه های سیاسی و اجتماعی دور سازند و مانع از سر راه خود بردارند، اسلام نه تنها در سیاست دخالت می کند، بلکه نسبت به آن اهتمام بیشتری دارد.

شاهد بر این مدعا، آیات و روایات بسیاری هستند که در قرآن مجید و منابع شیعه و سنی در دسترس خوانندگان قرار دارند و ما در اینجا به ذکر روایتی از معصوم تبرک می جوئیم که می فرمایند: « بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ عَلَی الصَّلَاهِ وَ الزَّکَاهِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَهِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْ ءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَهِ: اسلام بر پنج چیز بنا شده است: نماز و زکات و روزه و حج و ولایت، و هیچ یک آنها آن گونه که ولایت مطرح شده است مطرح نگشته است».»(قمی، سفینه البحار و مدینه الحکم و الاثار، ج ۴، ص ۲۳۴؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱،، ص۱۸) که نه تنها ولایت را جزء ارکان دین؛ بلکه از مهمترین آنها برشمرده است.

تمدن اسلامی از پانزده قرن و نظام هایی که در این مدت طولانی، به طور واقعی یا ادعایی، به نام اسلام حکومت کرده اند، می توانند شاهد مهم دیگری باشند بر اهتمام دین نسبت به حکومت و سیاست و کسی نمی تواند اهمیت سیاست و اندیشه سیاسی در اسلام را منکر شود. مسلما یکی از موضوعات مهم مربوط به آن، اصول کلی و مبانی اندیشه سیاسی و تنوع و تقسیم بندی و بیان قرب و بعد آنهاست که اندیشه های سیاسی اسلام را به واقع تحت تأثیر قرار داده اند.

اسلام، به دلالت آیات و روایات و شهادت اسلام شناسان و تجربه تاریخی که در اداره جوامع و ایجاد نظام های سیاسی داشته، دینی است که در هر یک از ابعاد زندگی فردی و اجتماعی برنامه ویژه ای داشته و با اصول جهان بینی و تفسیری که از جهان و انسان به دست می دهد، هماهنگی واقعی دارد.

اسلام دارای نظام سیاسی، اقتصادی، حقوقی و قضایی است، در مورد روابط بین الملل و جنگ و صلح، حقوق خانواده، روابط متقابل همسران و والدین و فرزندان و در ارتباط با تجارت، تولید، کشاورزی، بهداشت، آموزش و پرورش و …، همه و همه، سخن و برنامه دارد. این مطالب را می توان از کتاب و سنت و آنچه توسط اهل فن، از این منابع به کمک عقل استنباط شده، در فقه و فلسفه و کلام و یا از سیره سیاسی معصومان دریافت.

در این نظام کامل اجتماعی می توان سیاست را به عنوان شاخص ترین و مهمترین ابعاد آن نام برد و آیات و روایات بر این حقیقت گواهی می دهند. کافی است نگاهی گذرا به آیات و روایات داشته باشیم تا متوجه اهمیت این بعد اسلام شویم. آیات فراوانی نیز بر اهمیت بعد سیاسی دین تأکید می کنند، علت آن نیز این است که بعد سیاسی در نظام اجتماعی بر دیگر ابعاد آن اشراف دارد؛ در تبیین و تفسیر آنها دخالت می کند و ضامن اجرای آنها خواهد بود.

قرآن کریم در آیه ۲۵ سوره حدید «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ: ما سفیران خود را با بینات فرستادیم و کتاب و میزان همراهشان نمودیم تا مردم قسط و عدل را به پا دارند و آهن را فروفرستادیم که در آن صلابت و سختی و منافع برای مردمان وجود دارد تا خداوند بداند که چه کسی او و سفیرانش را با ایمان و از دل و جان کمک خواهد کرد، هر چند خداوند عزت‌مندی مقتدر است.»

این آیه بر اهمیت سیاست و برپایی عدالت تأکید می کند. در بیان اهمیت سیاست در قرآن به کلیدواژه هایی اشاره می کنیم؛ مواردی مثل مبارزه حق و باطل، ولایت و طاغوت، استکبار و استضعاف. حق زعامت و هدایت، امامت، ملاکهای تبعیت و ترک تبعیت و موازین اطاعت و عدم اطاعت، حق قضاوت و داوری اجرای حدود و دیات و قصاص؛ جنگ و صلح و مبارزه انبیاء و اولیاء و صالحان با سرکردگان کفر، همچون مبارزه موسی با فرعون و مبارزه ابراهیم با نمرود و دیگر انبیاء با دشمنانی که در برابر آنان ایستاده بودند و ده ها نمونه دیگر؛ اینها می توانند کلید و راهگشای ما برای ورود به جهان سیاست باشند که از سیاست اسلامی و اهمیت آن پرده می بردارند و با وجود آنها شکی در وجود سیاست دینی و اهمیت آن باقی نمی ماند.

بنابراین اسلام در کنار ابعاد اقتصادی، حقوقی و قضائی، بعد سیاسی نیز دارد و نظام های سیاسی ویژه ای را می پسندد یا مطرح می کند که بر اندیشه های سیاسی ویژه ای استوار است و به وسیله آنها حمایت می شود؛ اندیشه هایی که بر مبانی خاص استقرار می یابند و به سوی اهداف خاصی هدایت می شوند.

شهید صدر معتقد است بحث از اقتصاد یا سیاست اسلامی در واقع بحث در نظام های اقتصادی یا سیاسی آن خواهد بود، نه درباره علم اقتصاد یا سیاست؛ چرا که اسلام دین دعوت و وظیفه اش بیان روش است نه درگیر شدن در مباحث علمی. علمای ما بر تفاوت در روش آگاهی از سیستمهای دینی و غیردینی تأکید کرده اند؛ کاری که پژوهشگر مسلمان برای آگاهی از سیستمعای اجتماعی اسلام می کند، با کاری که پژوهشگران غیردینی برای آگاهی از نظام های دیگر انجام می دهند، تفاوت اساسی دارد. بنابراین پژوهشگران دینی و غیردینی از دو روش متفاوت استفاده می کنند: روش کشف نظام و روش تولید آن؛ که حرکت پژوهشگر در این دو روش، عکس دیگری است.

یک پژوهشگر مسلمان از مطالعه احکام شرعی، سیستم اجتماعی کشف می کند و پی جویی و حرکت او از طبقه فوقانی ساختار کلی جامعه، به طبقات زیرین و کشف ریشه ها و مبانی آن است؛ ولی پژوهشگران غیر دینی که خود سیستم های اجتماعی و قوانین مدنی را تولید می کنند، به طور طبیعی، از طبقه اول شروع کرده و به طبقات بالاتر می روند و اگر کس دیگری هم بخواهد می تواند مستقیم به نوشته مؤسسان و پیشکسوتان رجوع کند که معمولا در دسترس قرار دارند.

ما به عنوان یک پژوهشگر مسلمان یا باید مستقیم در کشف مبانی اسلامی اندیشه های سیاسی، تلاش کنیم تا ببینیم اسلام اندیشه های مربوط به حکومت و قدرت و همزیستی را بر چه بنیادهایی استوار ساخته است؛ به این منظور که شناخت آنها بتواند در شکل گیری صحیح اندیشه های سیاسی ما تأثیرگذار باشد؛ زیرا اندیشه های سیاسی که با توجه به مبانی و اهداف اسلامی در ذهن انسان تحقق پیدا کنند، به طور طبیعی اندیشه هایی اسلامی خواهند بود و یا اینکه غیرمستقیم در کشف مبانی اندیشه های سیاسی اسلام تلاش خواهیم داشت، به این صورت که با کشف احکام تفصیلی و جزئی، در پی کشف مبانی کلی آنها باشیم. در این دو صورت هر چند می توان به نتیجه واحدی رسید، ولی روش استخراج مبانی متفاوت خواهد بود. در صورت اول مستقیم در پی کشف مبانی از آیات و روایات هستیم و در صورت دوم آنچه مستقیم از آیات و روایات استخراج می کنیم، اندیشه ها و احکام جزئی سیاسی اند که می توان از مطالعه آنها به مبانی کلی پی برد.

یادداشتی است که محسن جبارنژاد، پژوهشگر علوم سیاسی درباره نظریه دولت و پارادوکس نظم – انقلاب (تأملی در یک پرسش اساسی در باب نظریه دولت) نوشته است:

یکی از مراحل اساسی در هر انقلاب، تبدیل نهضت به نهاد یا تبدیل انقلاب به نظم مستقر به ویژه در قالب دولت است. عمده نظریه پردازان انقلاب بر این باور اند که جامعه آنگاه که تکانه‌های شدید انقلاب را پشت سر بگذاد وارد مرحله ترمیدور یا فروکش کردن شور انقلابی می‌شود و پس از آن است که دوران نظام سازی آغاز می‌شود. اصولاً در تلقی رایج، انقلاب معمولاً با بحران سیاسی آغاز می‌شود و با سامان سیاسی به پایان می‌رسد. در واقع انقلاب زمانی آغاز می‌شود که قدرت سیاسی انحصاری دولت در بوته آزمون قرار می‌گیرد و شکست می‌خورد و هنگامی به پایان می‌رسد که همان قدرت دوباره به دست رژیم جدید، استقرار می‌یابد.

در این ایده، انقلاب جریانی موقت، غیر دائمی و پایان پذیر است. طبق این تلقی، انقلاب نوعی بی ثباتی و آنارشی محسوب می‌شود حال آنکه نظام سازی با نوعی ثبات همراه است، لذا انقلاب و نظم، توأمان قابل جمع نیستند و وضعیتی پارادوکسیکال را شکل می‌دهد و لذا هر گونه سخن گفتن از نظریه دولت آنهم در یک شرایط انقلابی، امری مهمل و یا حداکثر فاقد معنا دانسته می‌شود. البته برخی مارکسیستهای منتقد سرمایه داری نظیر تروتسکی انقلاب دائمی را برای غلبه بر محافظه کاریِ دوران نظام سازیِ پساانقلاب پیشنهاد می‌کنند و برخی دیگر انقلاب در انقلاب را پیشنهاد می‌دهند. ایده‌ای که انقلاب اسلامی برای دولت سازی در گام دوم خود (چهل سال دوم) پیشنهاد می‌دهد، نظریه “نظام انقلابی” است.

یکی از غفلت‌های بزرگ روشنفکران در نظریه پردازی در باب دولت در ایران، غفلت از انقلاب اسلامی است. اصولاً نظریه پردازی در باب دولت در یک نظام انقلابی، بسیار متفاوت از نظریه پردازی در یک نظام غیر انقلابی است؛ چه اینکه سیاست و امر سیاسی و بالتبع دولت (به عنوان نقطه کانونی سیاست)، آنگاه که در نسبت با انقلاب فهم شود، تحولات مهمی را موجب خواهد شد. به عنوان مثال انقلاب اسلامی ایران، موجب شکل گیری نسل جدیدی از نظریات انقلاب شد و تحولاتی جدی در ایده‌ها و نظرات برخی از مهم‌ترین نظریه پردازان انقلاب چون اسکاچپول و دیگران را رقم زد. یا انقلاب‌های عربی طی سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۲ در کشورهای مصر، تونس و لیبی باعث شد تا فقه اهل سنت که تا پیش از این، یک فقه امنیت محور باشد، در آستانه چرخشی پارادایمیک و رو به سوی فقه عدالت محور قرار گیرد. این که قیام علیه حاکم ظالم و فاسد و انقلاب علیه او که کمتر در میان رجال دینی اهل سنت یافت می‌شود، به یکباره تبدیل به یک مساله جدی می‌شود، نشان از اهمیت و تأثیر انقلاب و ضرورت حضور آن در افق نظریه پردازی در باب دولت است.

اینکه ایده‌های عمده روشنفکران ایرانی در باب نظریات دولت عمدتاً اقتباسی بوده و حداکثر در طلب و تمنای دولت مدرن متوقف می‌ماند و فاقد هر گونه طرح ایجابی بدیع و متناسب با زیست بوم ایرانی اسلامی است، به نظر دو دلیل دارد: دلیل اول به سیطره دانش سیاسی اثباتی در ایران بر می‌گردد. دانش سیاسی اثباتی ذاتاً یک دانش محافظه کار است و نه تنها به انقلاب نمی‌اندیشد و حتی ضدِ اندیشه ورزی درباره انقلاب محسوب می‌شود، بلکه ضد نظریه پردازی درباره دولت و نظریه دولت هم هست؛ چه اینکه اصولاً نهادگرایی جدید که از اواخر دهه هفتاد میلادی نظریه دولت را در کانون تأملات خود قرار داده، در واکنش به رفتارگرایی و غفلت از رویکردهای نهادی به سیاست و دولت شکل گرفت. البته این که خود نهادگرایی جدید اساساً تا چه حد توانسته به طور بنیادی به نهاد دولت بیندیشد و یک نظریه دولت هنجاری و تجویزی ارائه دهد، بحث دیگری است، چنانکه به باور برخی منتقدان، وجه تفوق نهادگرایی جدید نسبت به رفتارگرایی صرفاً جابجایی حوزه پژوهش از فرد به دولت است و نه تحولی عمیق در فهم از سیاست و دولت.

این مساله اما دلیل دیگری هم دارد و آن بیشتر سیاسی است تا اینکه پای در ساحت اندیشه داشته باشد. انقلاب هراسی پوپری را می‌توان یکی از اصلی ترین علل روی گردانی روشنفکران از تأمل در نسبت انقلاب و نظریه دولت دانست. این گزاره که دوران انقلاب‌ها به سرآمده (که گزاره ایست عمدتاً سیاسی به جهت حفظ وضع موجود) باعث شده تا عملاً انقلاب و انقلاب اندیشی از افق نظریه پردازی در باب دولت محو شود. البته این روی گردانی آنگاه که از جانب روشنفکران لیبرال اروپایی و آمریکایی صورت می‌پذیرد، امری است طبیعی اما تعجب اینجاست که بنا به تعبیری، همین موضع و سخن را نیم قرن بعد از پوپر، کسانی در ایران به زبان می‌آورند که از اهالی سرزمین‌های چپاول‌شده از سوی متروپل‌اند و درگیرِ یک انقلاب نجات‌بخش (انقلاب اسلامی ایران) که صحنه جهانی را به نفع ملت‌های تحت ستم دگرگون کرده است، بوده‌اند.

رهبر انقلاب در بیانیه گام دوم نظریه نظام انقلابی را به مثابه الگوی دولت در گام دوم انقلاب پیشنهاد می‌کند و در فقراتی مهم چنین بیان می‌دارد: “انقلاب اسلامی پس از نظام‌سازی، به رکود و خموشی دچار نشده و نمی‌شود و میان جوشش انقلابی و نظم سیاسی و اجتماعی تضاد و ناسازگاری نمی بیند، بلکه از نظریّه‌ی نظام انقلابی تا ابد دفاع می‌کند” صحبت از جوشش انقلابی، آن هم درست در زمانی که ما با یک نظم و سامان سیاسی مواجهیم، امری غریب به نظر می‌رسد. این ایده بی تردید، انقلاب دائمی هم نخواهد بود که جریان بی پایان تعارضات و تغییرات اجتماعیِ طبقاتی محسوب شود. پس آنگاه این سوال مطرح می‌شود که منظور از انقلاب در نظریه نظام انقلابی به چه معناست؟ چه تلقی ای از انقلاب در این نظریه وجود دارد که می‌توان در افق آن از دولت سازی، نظام سازی و جامعه پردازی سخن گفت.

این یادداشت، نه پاسخی است برای این پرسش که “چگونه می‌توان از جمع توأمان نظم و انقلاب سخن گفت؟ ” بلکه صرفاً تذکاری است به اهمیت این پرسش که کمتر بدان توجه می‌شود. پرسشی که در پرتو الهام بخشی، پرسش آفرینی و افق گشایی انقلاب اسلامی، می‌تواند به صورتی جدی برای ما در نظریه پردازی درباره دولت مطرح شود. اهمیت این پرسش، به نظر از پاسخ به آن مهم‌تر است، طرح چنین پرسش نه تنها منفعلانه نیست که از اساس می‌تواند زمین بازی را تغییر دهد و میدانی فراخ برای نظریه پردازی درباره دولت در ایران معاصر فراروی ما بگشاید.

متن پیش رو یادداشتی از حبیب شیرازی، دکترای علوم سیاسی و مطالعات منطقه‌ای از دانشگاه سیدنی، استرالیا 1377 و عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی با عنوان مطالعه‌ تطبیقی برای تدوین علوم سیاسی اسلامی است. این یادداشت در آستانه همایش” گذر از علوم سیاسی غربی به علوم سیاسی اسلامی” که بهمن ماه سال جاری به همت مرکز تحقیقات بسیج دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام) برگزار می‌شود بیان شده است.

نظریه‌ سیاسی اسلام

ما دین را مجموعه عقاید و برنامه‌هایی می‌دانیم که از طرف خداوند متعال برای خوشبختی و هدایت انسان آمده است، تعریف می‌کنیم و عقیده داریم کامل‌ترین دین، اسلام است. یعنی خداوند 124 هزار پیامبر فرستاد برای هدایت انسان‌ها که آخرین آن‌ها پیامبر اسلام بود که آخرین کتاب آسمانی، قرآن کریم معجزه‌ی رسالت او بود. بنابراین خداوند دین اسلام، یعنی کامل‌ترین دین را برای خوشبختی انسان‌ها فرستاد. ما عقیده داریم طبق همان آیه‌ای که در روز غدیر نازل شد «الیومَ أکملتُ لکم دینی و أتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ عنکُمُ الإسلامَ دینًا»، کامل‌ترین دین در مقایسه با ادیان قبلی و رسالت پیامبران قبلی برای مسلمانان فرستاده شده است. پس این دین اسلام که آن را کامل‌ترین می‌دانیم، باید در تمام جوانب حیات بشری، چه فردی و چه اجتماعی، در همه‌ی ساختارهای مختلف، حرف برای گفتن داشته باشد.

نمی‌توان تصور کرد اسلام در خصوص فرهنگ، اقتصاد و سایر ساختارها صحبت کرده باشد ولی در مورد سیاست سخنی به میان نیاورده باشد. در همین قرآن کریم که گفتیم کامل‌ترین کتاب است، در آیات زیادی به مسائل سیاسی بر می‌خوریم. یکی از ساده‌ترین مواردی که وجود دارد، همان آیه‌ای است که در آیت الکرسی آمده است: «اللهُ ولیُّ الذین آمنوا یخرجُهُم من الظلماتِ إلی النور و الذین کفرُوا أولیاءُهمُ الطاغوت یخرِجونَهُم من النورِ إلی الظلُماتِ».

سیاست مثبت، سیاست منفی

سیاست یک معنای لغوی و یک معنای اصطلاحی دارد. از لحاظ لغوی می‌توان گفت معنایش همان حکمرانی، زمامداری، علم به دولت و اعمال آن، خط مشی‌ها و تدابیر اداره‌ جامعه، اصول تنبیه و مجازات از سوی حاکم و از این دست مسائل است. از نظر اصطلاحی بهترین تعبیر را فارابی ارائه کرده است، می‌گوید سیاست یعنی تدبیر مُدُن، یعنی علم اداره کردن شهرها و کشورها. پس اگر هنر اداره کردن کشور را سیاست بنامیم، به دولت نیاز داریم که بر اساس عناصری که با آن شکل گرفته است، اعم از قلمرو، حاکمیت و ملت، امور را اداره کند. بدین ترتیب اگر سیاستمداران یک کشور شرایط را برای رشد فضائل اخلاقی فراهم کنند، با مفهوم مثبت سیاست مواجهیم و اگر شرایط را در جهت رشد رذایل اخلاقی پیش ببرند با مفهوم منفی آن برخورد می‌کنیم. شبیه آن چیزی که ماکیاول می‌گوید: برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای، حتی اگر کشتار مردم بی‌گناه باشد، استفاده کن. اما اگر مثلا زمام‌داران در جهت رشد فضائل اخلاقی و تقوا تلاش کنند، طوری که در جامعه «إنّ أکرمکُم أتقی‍‍‍‍کم» حاکم شود، سیاست اسلامی حاصل می‌شود.

علم برتر

علوم سیاسی علم مدیریت است، علم اداره‌ امور است. اداره‌ امور فقط در حکومت و زمام‌داری نیست، بلکه در رشته‌های دیگر هم وجود دارد، بنابراین ما باید جایگاه علوم سیاسی را به عنوان «اُم العلوم» بدانیم. یک جامعه‌شناس، یک اقتصاددان یا کسی که در حوزه‌ مدیریت مطالعه می‌کند، با اداره‌ امور سر و کار دارد. حتی در یک خانواده که یکی از ارکان کوچک جامعه است، پدر و مادر باید اداره‌ امور را بر عهده داشته باشند. یعنی با هم دیگر بودجه‌ای دارند و با هم توافق می‌کنند که مثلا پدر در خارج از خانه کار کند و مادر در داخل خانه تربیت فرزندان را بر عهده گیرد. پدر و مادر بر اساس تمام شرایط تصمیم می‌گیرند فرزندان خود را راهی مدرسه کنند، برای خوراک و پوشاک خود و فرزندان هزینه کنند… این نمونه‌ای از اداره‌ی امور است. تمامی خانواده‌ها با هم جامعه را تشکیل می‌دهند که توسط یک دولت اداره می‌شود.

علوم سیاسی، هم به صورت آکادمیک و هم به صورت کاربردی، جایگاه بسیار مهمی دارد، هم در اجتماع و هم در کشور که یک دولت در راس آن قرار دارد. علوم سیاسی رشته‌ی بسیار برجسته‌ای است که بحث‌های نظری در این حوزه آثار بسیاری را می‌تواند در زیرمجموعه‌های آن به جا بگذارد. بنابراین مسلم است که باید در این رشته برای پیش‌برد اهداف خود تغییراتی اعمال کنیم. در غیر این صورت دچار عقب‌گرد کرده‌ایم و به جایی نخواهیم رسید.

علم سیاست اسلامی و علم سیاست غربی

غربیان بر اساس نظرات و دیدگاه‌های خود به علوم سیاسی نگاه کرده‌اند و مثلا منافع ملی را بر اساس آن چه در غرب وجود دارد دسته‌بندی و طبقه‌بندی کرده‌اند. انقلاب ما یک انقلاب آغازین نیست، بلکه یک انقلاب اصالتی است، بازگشت به انقلاب پیامبر در صدر اسلام است. ما مطابق الگویی که از پیامبر و از ائمه اطهار(ع) گرفته‌ایم به این مسأله ورود پیدا می‌کنیم. بنابراین ما خودمان مبانی داریم. وقتی کسی مثل فارابی در تعریف سیاست گفته است «تدبیر مُدُن»، باید ما بررسی کنیم که در حوزه‌ی این تعریف چه ویژگی‌هایی را باید قائل باشیم و اداره‌ی امور را به چه صورت به پیش ببریم.

لزوم دیدگاه تطبیقی

به نظر من دسته‌بندی علوم سیاسی به غربی و اسلامی کار درستی نیست. به نظر من در این حوزه باید باید نگاه تطبیقی داشته باشیم. باید دیدگاه غربی و شرقی و اسلامی و… را مقایسه کنیم و مطابق آیه‌ «فیتبعونَ أحسَنَه» بهترین نظر را انتخاب کنیم. به هر حال ما باید از اطلاعات دیگرات استفاده کنیم. وقتی آن‌ها به برخی یافته‌ها رسیده‌اند، چرا ما از صفر شروع کنیم؟! پیامبر می‌فرماید «اطلِبوا العلمَ وَلو بالصینِ»، یک کشور دوردست مثل چین را مثال می‌زند به خاطر این که یاد بگیریم علم دیگران را از آن‌ها بگیریم. البته باید توجه داشته باشیم که خودمان هم در این مباحث حرف‌هایی برای گفتن داریم و نباید خود را از آن‌ها عقب بدانیم. باید با نگاه تطبیقی به سراغ علوم دیگران برویم و کمبودها و نقایص خودمان را جبران کنیم.

نگاه ایدئولوژیک داشته باشیم

مرزبندی‌ها و وجوه افتراق بین علوم سیاسی غربی و علوم سیاسی اسلامی وجود دارد. وقتی دیدگاه‌های افرادی مثل ماکیاول، مارکس، انگلس و دیگران مطرح می‌شود، وجوه افتراق ما و غربیان مشخص می‌شود. در غرب کاپیتالیسم و خصوصی سازی‌های حاصل از آن مطرح است، ولی در اسلام سه دسته مالکیت، مالکیت خصوصی، عمومی و تعاونی را می‌پذیریم. ما در مقابل آن‌ها همان چیزهایی را باید مطرح کنیم که در اختیار داریم و برای این کار باید مولفه‌ها و شاخص‌هایی را که در علوم سیاسی اسلامی هست با توجه به ایدئولوژی قوی اسلامی خودمان مدنظر قرار دهیم و از دریچه‌ی مادی آن‌ها به قضایا ننگریم بلکه نگاه‌های ایدئولوژیک هم داشته باشیم. ما باید بررسی کنیم که آن طور که آن‌ها می‌گویند، از بین رئالیسم و ایده‌آلیسم باید یکی را انتخاب کنیم یا تلفیق بین این دو هم ممکن است… این کار زمان می‌خواهد و عده‌ای باید مطالعه کنند و این شاخص‌ها را در کنار هم به صورت تطبیقی مقایسه کنند.

تلاش غرب برای سلطه‌ فکری

غربی‌ها همیشه تلاش کرده‌اند که آسیب‌های خود را از طریق استعمار، امپریالیسم و استحاله‌های فرهنگی بر ما وارد کنند. آن‌ها در تمام مباحث تئوریک خود طوری عمل می‌کنند که ما را به عنوان یک کشور جهان سومی قلمداد کنند که توسعه‌نیافته هستیم و اگر بخواهیم به پیشرفتی که غرب به آن دست یافته است برسیم باید تقلید کورکورانه کنیم و آن چنان که تقی‌زاده گفته است، از فرق سر تا نوک پا غربی شویم. ما در دیدگاه اسلامی تقلید محض را نمی پذیریم. ما در واقع باید از علوم و فناوری آن‌ها استفاده کنیم تا به اهداف و ایده‌آل‌هایی که در اسلام مشخص شده است برسیم. ما همه چیز را به خاطر مادیات فدا نمی کنیم.

راهکار برای گذار

راهکاری که من می‌توانم برای گذار از علوم سیاسی غربی به علوم سیاسی اسلامی مطرح کنم این است که سبک و سیاق آموزش خودمان را، که روش‌هایی غربی است، اصلاح کنیم. در این زمینه ما چقدر تلاش کرده‌ایم که تغییر ایجاد کنیم؟ در عناوین دروس، از غربی‌ها کپی‌برداری کرده‌ایم، کتاب‌های ما همه ترجمه‌ی آثار غربی‌ها و شرقی‌هاست… ما در مباحث اسلامی چقدر ورود پیدا کرده‌ایم و چقدر روی اندیشه‌های سیاسی اسلامی تحقیق انجام شده است؟ البته چنین کارهایی انجام شده، ولی سرعت آن بسیار کم بوده است. بعد از حدود سه و نیم دهه که از انقلاب می‌گذرد، ما به تدریج جلو رفته‌ایم. ما چقدر برای این که فقط علوم سیاسی اسلامی داشته باشیم زحمت کشیده‌ایم؟ من که حدود بیست سال سابقه‌ی تدریس در دانشگاه دارم، هنوز تغییری اساسی در سرفصل‌ها نمی بینم.

یک مورد که به صورت عملی مدنظر من هست این است که تاریخ تحولات اجتماعی ایران، یا روابط خارجی ایران را، هر کدام در چهار واحد تدریس می‌کنیم. یعنی هشت واحد درسی خود را تماما در زمان قاجاریه و پهلوی سپری می‌کنیم. چرا بعد از این سال‌هایی که از انقلاب گذشته است، چرا تحولات سیاسی اجتماعی دهه‌ی اول آن را بررسی نمی کنیم، اصلا در این حوزه چند کتاب نوشته شده است؟ در دوره دکترا درسی هست با عنوان سیاست خارجی ایران در قرن 19 و 20، سیاست خارجی بعد از انقلاب را چه کسی باید بررسی کند؟

بگذارید حرف‌های ما شنیده شود

نسل ما در مسائل مربوط به انقلاب و بعد از آن در شرایط جنگ حاضر بوده و تمام آن را درک کرده است. این نسل در دانشگاه تلاش کرده است چیزهایی را که به چشم دیده است بنویسد، ولی چون کسی آن را طلب نکرده است، موفق نبوده‌اند. شورای عالی انقلاب فرهنگی باید اسناد راهبردی مثل نقشه‌ جامع علمی کشور را عملیاتی کند. سی و چند سال از انقلاب گذشته است، کی می‌خواهیم وارد این مسائل شویم؟ یک استاد باید امکان تاثیرگذار بودن را داشته باشد، باید بتواند آن چه را که می‌داند در اختیار دیگران قرار دهد، «زکاۀ العلمِ نَشرُهُ». نسل جوان باید با چیزهایی که از نظر تاریخی تجربه کرده‌ایم و ارزشی‌هایی که آن‌ها را با خود داریم رشد پیدا کند. باید اتاق فکر داشته باشیم و به کرسی‌های نظریه‌پردازی اهمیت بدهیم. الان نه از نظر مادی و نه از نظر معنوی حمایتی از این کرسی‌ها به عمل می‌آید. البته همگان از این کارها حمایت‌های لفظی انجام می‌دهند، ولی یک نفر، چقدر می‌تواند تنها جلو برود؟ ما باید سرمایه‌گذاری کنیم و اگر این کار را انجام ندهیم، به نظر من موفق نخواهیم شد که مرزبندی‌ها و شاخص‌هایی را که در علوم سیاسی اسلامی باید ایجاد شود، عملیاتی کنیم.

سیاست عملی انقلاب اسلامی و علوم سیاسی اسلامی

برای این که میزان انطباق عمل سیاسی در جمهوری اسلامی با علوم سیاسی اسلامی را اندازه‌گیری کنیم، باید دهه‌های انقلاب را به تفکیک بررسی کنیم. دهه‌ی اول انقلاب، یک دهه‌ی ارزشی است و از دریچه‌ی ایدئولوژیک و با نگاه آرمان‌گرایانه به مسائل نگاه می‌کنیم؛ مسئولان ما چنین نگاهی دارند. بعد از جنگ و در دهه‌ی دوم انقلاب واقع‌گرایی وارد سیاست عملی می‌شود و در دهه‌ی سوم این دو با هم تلفیق می‌شود. در دوران آقای خاتمی فرهنگ‌گرایی و در دوران آقای احمدی‌نژاد اصول‌گرایی مطرح بود و در حال حاضر تلفیقی از این‌ها توسط آقای روحانی شروع شده است.

ولایت فقیه برای همه‌ ما پذیرفته شده است و شالوده‌ اصلی نظام را تشکیل می‌دهد، در این مسأله اختلافی وجود ندارد. ولی در عرصه‌ عملی سیاست خارجی، جایی که می‌خواهیم با غرب تعامل پیدا کنیم، نظرات متفاوت می‌شود. عده‌ای با سیاست‌هایی که از آرمان‌گرایی ناشی شده است معتقدند چون آن‌ها می‌خواهند با نگاه از بالا با ما برخورد کنند، با آن‌ها باید با اقتدار برخورد کرد. ولی عده‌ای در مقابل این جهت‌گیری بحث منافع ملی را مطرح می‌کنند. اندیشمندان اسلامی ما، کسانی که در عرصه‌ دولت فعالیت می‌کنند، منافع ملی ما را تجزیه و تحلیل می‌کنند. گاهی هم به این نتیجه می‌رسند که چیزی مثل سلاح هسته‌ای برای آن که ما را به اهداف خودمان می‌رساند، مانعی ندارد. هر چند حضرت امام می‌فرمودند نباید روی سر مردم بی‌گناه بمب انداخت و ما باید با نظامیان بجنگیم…

نگاه جهان به خودمان را اصلاح کنیم

غربیان تصور بدی از ما و اسلام را در جهان اشاعه داده‌اند. معمولا خارجی‌ها وقتی با ما ایرانی‌ها گفتگو و رفت و آمد می‌کنند، می‌بینند ما آن چیزی نیستیم که رسانه‌های غربی از ما نشان می‌دهد. ما چقدر برای تغییر این ذهنیت آن‌ها تلاش کرده‌ایم؟ اگر غربیان ما را درست بشناسند، متوجه می‌شوند که ما هیچ خطری برای منافع ملی آن‌ها نداریم و راحت‌تر با ما تعامل می‌کنند. تا زمانی که نتوانیم دیدگاه خود را به آن‌ها تفهیم کنیم موفق نخواهیم بود.

یک روش خوب

من فکر می‌کنم برای برقراری پیوند میان اندیشمندان اسلامی و اندیشمندان علوم سیاسی، روشی که مطابق آن دانشگاه امام صادق(ع) تاسیس شد، روش خوبی بود. درس خواندن در آن جا سبکی بین حوزه و دانشگاه بود، دانشجویان با هم مباحثه می‌کردند، سر کلاس هم حاضر می‌شدند. معمولا کسانی که از آن جا فارغ‌التحصیل می‌شدند، افراد متشخصی بودند و هر دو طیف اصول‌گرا و اصلاح‌طلب در بین آن‌ها بود و افرادی از هر دو طیف در دولت‌های مختلف حضور داشتند. همین امر نشان می‌دهد که به صورت دگماتیستی عمل نشده بود، بلکه دانشجویان آموزش دیدند و بعد برای نظام موثر واقع شدند. اگر ما بتوانیم آرا و نظریات مختلفی را که برای رشد افراد تاثیرگذار در جامعه‌ اسلامی مورد نیاز است عرضه کنیم می‌توانیم به همان چیزهایی که در حلقه‌های نظری مفقوده جا مانده است، برسیم. اگر ما یک خط فکری را دنبال کنیم، راه غلط را پیموده‌ایم.